پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

مرا آزاد می خواهی؟

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

چند وقت پیش تو تعطیلات عید، فیلم Room رو دیدم. فیلم بسیار خوبی بود. بازیگرا عالی، فیلمنامه و موسیقی هم عالی بودن. به نظر من فیلم نمی خواست مطلب یا نکته خاصی رو به مخاطب تحمیل کنه، بلکه یک سری احساسات رو خیلی عالی بیان کرده بود.خیلی خوب این حس رو به آدم انتفال می داد که «دنیا یعنی چی؟، «آدم کی می تونه خوشحال باشه؟»، «عادت کردن به یک چیز  چه جور باعث می شه دید آدم به بقیه چیزها تغییر کنه». فیلم دیالوگ های خیلی خوبی هم داشت. بیش از این نمی گم چون نمی خوام فیلم رو این جا تعریف کنم. می خواستم این شعرو این جا بیارم که دیروز از کتاب «ضد» فاضل نظری خوندم. شعر هم به شدت همون مفاهیم رو داره می گه. اون قدر به فیلم نزدیکه، که من موقع خوندن شعر احساس می کردم این شعر دقیقا برای این فیلم گفته شده!

خوابگاه

متن شعر در ادامه مطلب

۴ نظر

حدس کلاه

به نام خدا

یکی از مساله هایی که چند سال پیش تورنمنت شهرها مطرح شده بود و بعد از اون انواع مختلفش رو از احسان امام جمعه شنیده بودم مساله ی حدس کلاه بود. قضیه اینه که تو یه گروه که کلاه هرکس به یه رنگیه، هر نفر باید رنگ کلاه خودش رو از روی بقیه حدس بزنه. در حین وبگردی به یه نوشته برخوردم که تعدادی از این دست مسائل با متناهی تعداد کلاه و پاسخ هاشون رو آورده بود. مقاله رو به فارسی ترجمه کردم و نتیجه کار این شد که در ادامه برای دانلود قرار داده شده. یکی از  چیزهایی که موقع حروف چینی با تک به فهمیدم این بود که درسته لاتک خیلی کارها رو می کنه و نتیجه کار با لاتک قسنگ تر از واژه پرداز های دیگه است، اما برای یک سری کارهای ساده مثل تغییر رنگ که چندین بار تکرار بشن، تک نویسی خیلی خسته کننده و اعصاب خرد کن می شه. به نظرم باید یک محیط نسبتا قوی برای لاتک بنویسن.

موقع نوشتن این پست، خودنویس رو از آبی دیدم و باهاش موافق بودم که روح وبلاگ نویسی و دنبال کردن یک وبلاگ خیلی با شبکه های اجتماعی متفاوته. چون معمولن اکثر پست هایی که وبلاگ نویس ها می نویسن برای خودشونه نه بقیه. برای همین روح وبلاگ با یک پروفایل خیلی فرق داره. قبل تر وبلاگ سابق محمد جواد نادری: الگوریتمیست برام نمونه بود اما الان که دیگه عمرش به پایان رسیده دنبال وبلاگ های دیگه ام. یکی از وبلاگ هایی که در همین راستا تازه دیدم و به نظرم می آد خوب باشه وبلاگ ریاضی مرد بیچاره است.

دریافت حدس کلاه

نقطه سرخط

خانه

از تجارب طراحی وب

به نام او

تابستون پارسال بعد از کنکور یه مدتی ایجاد شده بود که کار خاصی نداشتم بکنم و بعد از مدتی که با کامپیوتر سر و کار نداشتم می خواستم یه چیزی یاد بگیرم و یه ذره وقتم رو مفید کنم. با یار دیرین، فلش، هم خیلی وقت بود که خدا حافظی کرده بودم و کل ایده هایی که داشتم با فلش بازی بسازم و این ها همه یادم رفته بود و دیگه حس کار با فلش نبود. یه جورایی فلش برای من نوستالژیه. یادآور دوران راهنماییمه. دیگه برا همین من رفتم دنبال طراحی وب و اسماعیل هم مدلینگ با بلندر. اول هاش که من داشتم با ابرمتن و استایل شیت آشنا نبودم خیلی برام عجیب بود که آیا این ها قدرت کافی برای طراحی این سایت های خفنو دارن یا نه؟ اما بعد از مدتی فهمیدم بهترین کار برا طراحی همینه و برا طراح هم آسون تر از این نمیشه. در این بین یک سری کار هایی کردم که چون نمی تونم آپلودشون کنم اینجا عکس هاشون رو می گذارم. عکس ها رو با افزونه ی کروم به نام FullPageScreenCapture گرفتم که می اومد صفحه رو اسکرول می کرد و عکس می گرفت برای همین یک سری از شی ها که مکانشون نسبی نبوده و عکس های شناور به خوبی نیفتادن و چندین بار تکرار شدن اما بدک نیست. البته لازم به ذکره بیشتر مدل هایی که توی این ها استفاده کردم کارای اسماعیل با بلندر بوده. ببینید!

۲ نظر

سری دهم

درود

بی مقدمه سری دهم سوالات و آزمون مرحله دوم کارسوق دوره شانزدهم رو آپلود می کنم. سری ده شامل سوالاتی از مباحث متنوع و دو سوال از جورسازی می شه. به نظرم سوال چهار برای یک کاربرگ خوب الگوریتم یافتن جورسازی کامل مناسبه. سوالات کارسوق هم من خودم شخصن خیلی خوشم نیومد ازشون. به نظرم اگه آزمون مرحله دو با مرحله یک جا به جا می شدن حتی بهتر بود! چون سوالات مرحله دو سوالات نسبتن معروف و بدون تغییر بودن. سوالاتی که بعضن کل مسیر راه حلشون یک مرحله بیشتر نداشت! حداقل نسبت به سال های قبل آزمون کم مایه ای برگزار شده بود. فعلن هم دارم مقاله ای در مورد بازی های حدس رنگ کلاه ترجمه می کنم.

دریافت سری دهم سوالات

دریافت آزمون مرحله دوم کارسوق دوره شانزدهم

بدرود

شهود، موجود انکارناپذیر

قبلتر با خودم فکر می کردم این که عده ای ای اصرار دارن که  برای حل مساله همیشه باید کاغذ و قلم به دست بگیرین و این صحبتا یکم جنبه ی این رو داره که تو کلاس هر کسی حواسش به کار خودش باشه وعملن این کار برای حل مساله بی فایده است. البته دلیل هم داشتم برای خودم، چون یه جایی از کتاب «چگونه مساله را حل کنیم؟» نوشته جرج پولیا به گفتاوردی از یک نفر اشاره کرده بود که می گفت: حل مسال دقیقن در یک لحظه رخ می ده و لحطات قبل و بعد از اون صرفن برای آماده کردن ذهن و منظم کردن افکاره. این دقیقن یه لحظس که فرد احساس می کنه همه چیز حل شده و ایده به ذهنش رسیده بقیه اش خیلی چیز خاصی نیست و قضیه هم اینه که من حتی وقتی سوال گراف بخوام حل بکنم اون لحظه درست زمانی اتفاق می افته که دارم هوا رو نگاه می کنم و چیز دیگری تو ذهنمه، یعنی گراف رو تو فکرم دارم می بینم نه کاغذ. برای همین بود که اعتقاد داشتم از این نظر شاید کاغذ یه شهودی به آدم برای درک مساله یا راه حل بده ولی تا وقتی که خود آدم سوالو با وجودش درک نکنه (بدون متکی بودن به وسیله دیگری) سوال حل نمی شه و قلم و کاغذ به دست گرفتن حتی تاثیری تو کمتر کردن زمان رسیدن به تمرکز کامل نداره. واقعن هم همینطوره از این نظر کاغد با ماشین حساب یا کامپیوتر هیچ تفاوتی ندارن جز این که کامپیوتر می تونه برات مثال هایی که زدنشون سخته رو راحت بزنه و تو حدس زدن به آدم کمک کنه ولی برای اثبات ابن ها کافی نیستن و حتی هیچ کمکی به خود اثبات نمی کنن. از این جهت بود که بعضن سعی می کردم بتونم تو هوا و بدون داشتن تمرکزناشی از محیط رو مسائل فکر کنم و تاحدودی هم موفق بودم. ولی هر چه جلوتر می رفت بیشتر احساس می کردم که بعضی وقت ها استفاده درست ازکاغد یعنی خوب مدل کردن مساله روی برگه، یک جورایی مثل همون مرتب کردن افکاره و از این نظر خیلی به حل مساله کمک میکنه. من جدیدن این جوری شدم که خوندن و فکرکردن در مورد مساله ای که به خوبی حروف چینی شده برام به مراتب راحت تر از یک مساله ایه که دستی نوشته شده. حتی به قلم استفاده شده هم حساسم و خود قلم هم در مورد این که این سوال رو می تونم حل کنم یا نه، بهم خط می ده. همین طور کلن با فکر کردن با notation خودم هم راحت ترم و به سختی می تونم راه حل بقیه رو بفهمم، چون طرز تفکر و شهودشون رو مطلب با من فرق داره تا این که امروز  سرکلاس یه سوالی مطرح شد و من تو ذهنم حلش کردم و  خواستم که جوابشو بگم، استاد سرکلاس اون چیزی رو که می گفتم با notation خودش رو تابلو می نوشت تا این که یه جای کار گیر کردم و هیچی به ذهنم نرسید، به نظرم شکلی که داشت می کشید خیلی بد بود و من شهودمو رو سوال از دست داده بودم تا این که گفتم این طور نمی شه و سوال رو به روش خودم باید نوشت تا حل شه. اون موقع حل شد. نفهمیدم چی رخ داد ولی من با یک نگاه یه ذره متفاوت تر نتونستم سوالی رو که دو دقیقه پیش حل کرده بودم حل کنم! یا مثلن من تو خوندن چک نویس بقیه خیلی ضعیفم و حتمن باید هر چیزیو خودم روش جداگونه بدون این که برام گفته بشه روش فکر کنم. تا این جا همش مربوط می شد به این که منی که چندان اعتفادی نداشتم که شهود چقدر تاثیرگذاره به این پی بردم که اصلن بدون شهود مگه می شه کاری کرد! حالا می خوام به نحوه توضیح دادن راه حل توسط خودم به بقیه اشاره کنم. تا حالا چندین بار این رو شنیدم که تو خیلی بد توضیح می دی و برای همین خودم هم باورم شده که آره من بد توضیح می دم. علتش هم اینه که من برا مخاطبی راه حل رو توضیح می دهم که خود من باشه! یعنی مخاطبم  باید به اندازه ی فردی که راه حل سوال رو می دونه روی مساله شهود داشته باشه و یک سری چیز های ضمنی براش روشن باشه. فکر می کنم این علت بد توضیح دادن بقیه هم باشه. یعنی یه جورایی افراد تو بیان راه حل سعی می کنن چیزیو بگن که خودشونو راضی می کنه نه شنونده و برای همین شنونده گیج تر می شه. در نهایت باید بگم که شکل خوب و توضیح راه حل به صورت مخلوطی  از نحوه رسمی با چگونگی رسیدن به ایده ها به نطرم می تونه برای فهماندن به شنونده مفید باشه. الان که دارم این مطلبو می نویسم باید برم تو کتابخونه دانشکده ام و باید برم یه جا کار دارم. همین جا این پست رو بدون ویرایش با ارجاعی به اثبات های خوب تموم می کنم.
یاحق!

سری سوالات نهم

به نام او
در اولین روز پس از تعطیلات سوالات سری نهم رو دارم آپلود می کنم، در حالی که وقتم با اوج کار مزخرف و سنگین که هیچ ایده ای در مورد چگونه انجام دادنش ندارم همراه با بی حوصلگی بیش از حد می گذره. با خودم می گم کاشکی کل طول ترم همش مثل اول ترم بود! کلی حرفای جالب اول ترم زده می شه و آدم کلی انگیزه برا کارای مختلف داره ولی بعد از مدتی همش می خشکه! حتی آدم نسبت به مبحثی هم که بهش علاقه داره بی تفاوت می شه. سخن رو کوتاه می کنم چون می دونم دارم بی راه می نویسم. یه چیزه دیگه ای هم که باید بهش اشاره کنم اینه که می خوام اینجا فقط برای قرار دادن سوال نباشه و یه روندی داشته باشم که  مداوم پست هایی مثل پست های کمی قدیمی تر همین بلاگ یا آبی که توش فیلم ها ، کتاب ها یا عکس های مورد علاقه  و خاطرات روزمره قرار داده می شه، بنویسم. مورد دیگه ای هم که هم که هست اینه که پست بدون عکس خیلی خشکه و با یه عکس خوب که حتی بی ربط هم باشه، مطلب جذاب، خواندنی و به یاد ماندنی می شه. بفرمایید این هم سری نهم.
یاحق!