پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «توان تحمل» ثبت شده است

Hell on Hills

اخطار: این مطلب نیاز به ویرایش دارد.

چند هفته پیش اردوی جهادی رفته بودیم، به روستایی به نام بهرام آباد در حوالی فریدون شهر. واقعن اولاش سخت بود چون برنامه روزانه این طور بود که همه بعد برای نماز صبح که بیدار می شدن دیگه بعدش نباید می خوابیدن و می رفتیم ورزش صبحگاهی و صبحونه و بعدش هم کار تا زمان قیلوله (یک ساعت قبل از نماز ظهر) و نماز و ناهار و یه چرت کوتاه و دوباره برگشتن سر کار تا غروب آفتاب. ولی خب ما گروه و سرگروه خوبی داشتیم وخیلی زودتر از بقیه گروه ها پروژه مون رو تموم می کردیم. البته این رو هم بگم که پروژه ها چیزی بیشتر از ساخت دستشویی و حمام یا کندن راه لوله نبودن! :)

اما همین ها هم اونجا واقعن سخت بودن. بهرام آباد توی یک دره در یه منطقه ی کوهستانی قرار داره. خیابون هم که وجود نداره باعث می شد بردن مصالح خیلی سخت باشه. تا یک جایی رو نیسان بالا میومد بقیه اش رو هم باید دستی می بردیم، فرغون یا ابزار دیگه ای نداشتیم. برای نشون دادن سختی بردن مصالح همین بس که بیش از حدود ۱۰۰ متر راه داغون سر بالایی رو تک نفره سیمان ۵۰ کیلویی می بردیم ، شن ها رو با سطل می رسوندیم و برای بلوک ها هم که دیگه پیرمون در اومد. این ها همه به کنار، بینمون هم کاربلد کم بود و کلن بار اولی بود که بیل دستمون می گرفتیم که بار بزنیم برای همین کلی غیر اصولی کار می کردیم که راندمان کار میومد پایین و باعث می شد زودتر خسته بشیم.

همه این ها یک طرف، از طرف دیگر قرار بود کار فرهنگی هم توی روستا انجام بشه. اما مشکلات خاص خودش رو داشت که طاقت فرسا می کرد کار رو. روستایی ها با این که اکثرن رابطه خویشاوندی دور یا نزدیک داشتن ولی چندان با هم خوب نبودن هرکس بیشتر به فکر منافع خودش بود و با بقیه خیلی خوب نبود در حدی که می شد گفت حسادت داشتن. یه بار چند نفر بودیم جلوی در مانگاه روستا هی نیسان میومد ما بار شن می زدیم. یکی از دفعات هم داداشم برای کمک با نیسان رفت به طرف مقصد. از قضا اونجا دعوا شده بود و همسایه ی کسی که قرار بود پروژه ای توی خونه اش ساخته بشه اومده بود می گفت چرا برای این می سازید و باید برای من بسازید و از این حرفا. خیلی مزخرف بود این وضعیت، واقعن نمی شد تحملش کرد. یا یه بار دیگه رفته بودیم برای یک حونه حموم و دستشویی بسازیم حدود سه ردیف بلوک زده بودیم با جای لوله رو هم باز کرده بودیم، مونده بود چاه رو بکنیم که بشه جای لوله رو آماده کرد. تا چاه کندن شروع شد همسایه ی پایینی اومد داد کشید و هوار که دارید بوش میاد تو خونه ی من و این حرفا. چون اونجا کوهستانی بود خونه پایینی تقریبن مثل طبقه ی زیرین طبقه  خونه ی بالایی بود ولی حرفش بیراه بود چون حدود چهار متر فاصله داشت تا اونجا. هیچی دیگه ما هم کارو ول کردیم چون داشتن می رفتن فامیلاشونو بیارن برای دعوا. حالا این جالبه که همسایه پایینی که کارو متوقف کرده بود یه پیرمرد بود که عموی خونه ی بالایی می شد. همین چیزا باعث می شد کار فرهنگی خیلی اونجا سخت باشه!

یه روز صبح اوستا کار طراز می خواست و ما نداشتیم، قرار شد من برم از دور و بالا ترین پروژه قرض بگیرم و برگردم. صبح زود بود. توی کوچه ها هیچ کس نبود و همین یکم حس بدی به آدم می داد. سرم پایین بود توی کوچه داشتم می رفتم که یهو دیدم صدای سگ میاد. خیلی هم صداش نزدیک بود، برگشتم دیدم از توی یکی خونه ها یه سگ سیاه در اومده بیرون دنبال من. هیچ کسی از اهالی ده هم نبود که سگه رو دور کنه. همون جا وایسادم تو چشاش نگاه کردم. اون هم تو چشای من نگاه می کرد.حدود ۵،۶ متر باهاش فاصله داشتم یه قدم که بر می داشتم اون هم جلو میومد تا این که بعد از یه مدت طولانی نگاه توی چشای هم راهمو گرفتم که برم و پشتم رو هم دیگه ندیدم، اون هم دیگه ول کرده بود. این دفعه واقعن سگ فهمیده ای به تورم خورده بود. وقتی که طراز رو گرفتم وداشتم برمی گشتم یه سگ سفید از فاصله ۲۰-۳۰ متری داشت واق واق می کرد. من عینک نداشتم که بفهمم برای من دارم می کنه یا نه راهمو گرفتم که بیام. اون هم می دوید تا این که رسیدم به یه خونه ای چن نفر بیرونش بودن سگه رو ردش کردن بره وگرنه این دفعه دیگه این یکی ول کن نبود!

در پایان بگم که از بهترین اردوهایی بود که تا به حال رفته بودم هر چند زودتر از بقیه برگشتیم ولی خیلی خوب بود. با چند روز حموم نرفتن و کافی نخوابیدن و زیاد کار کردن ولی تجربه ی خوبی بود. البته ابن رو هم بگم که از نظر غذا وضعیتمون خیلی خوب بود وآشپز خوبی داشتیم. در خوبی غذا همینو بگم براتو که یه شب برنج و کنسرو تن ماهی خوردیم. این غذا برای اردو جهادی لاکچری حساب می شه. در کل خیلی خوب بود که یکم تابستون کار کنیم و گرما بکشیم و بار ببریم و وضعیت روستایی رو ببینیم. یکی دیگه از مشکلات این روستا نداشتن جاده مناسب بود به صورتی که اتوبوسمون توی یکی از پیچ های دره ای نمی تونست بپیچه و گلگیرش به پایین گیر می کرد. حدود یکی دو ساعت برای همین کار مجبور شدیم بار اوتوبوس رو خالی کنیم  وبا وانت بفرستیم و .... . همین راه بد و طولانی قیمت مصالح رو می برد بالاتر به طوری که اگه اشتباه نکنم قیمت هر بلوک توی اصفهان ۴۰۰ تومان، فریدون شهر ۷۰۰ تومان و بهرام آباد ۱۰۰۰ تومان بود!


یه چیزی که تو اردو خیلی ذهن منو مشغول کرده بود این بود که آیا این کارها اصلن تاثیری دارن یا نه؟! منظورم اینه که حالا اگه چن تا پروژه عمرانی انجام شه یا کار های فرهنگی آیا تاثیر زیادی می ذاره؟! چون واقعیت اینه که محرومیت خیلی زیاده مخصوصن در اون حوالی روستاهای با وضعیت اسف بار تر هم بود و حتی اهالیشون بعضی روز ها می اومدن و می خواستن که بچه ها اون جا هم یه کارهایی بکنن ولی آیا این اردو ها نیاز مردم مناطق محروم رو جواب می دن؟! واقعیت اینه که به نظر من به یه چیزی خیلی قوی تر و بزرگتر از اردو های موقت ده روزه تو یه سال نیاز دارن. و اگه به جای  این همه نیروی انسانی که دانشجوهان اکثرن، یک سوم این تعداد کارگر کاربلد استفاده شه خیلی زودتر پروژه ها انجام می شن ولی چیزی که مهمه اینه که اردوی جهادی بیشتر از اون که سازندگی عمرانیش مهم باشه،  که جهادگرا رو می سازه و با وضعیت غیر شهر نشین ها آشناشون می کنه. اینه که مهمه که چند روز دور از شهر و اینترنت و حتی خط ندادن گوشی و ... توی طبیعت کار بکنی و خودت رو برای این که برگشتی از اردو آماده کنی. نمی خوام طولانی بنویسم ولی حرفم اینه که اردوی جهادی  در درجه اول خیلی خوبن برای جهاد گرا و  بعدتر برای محرومین.


پ.ن: اسم مطلب از سریال Hell on Wheels تاثیر گرفته.

۲ نظر

ملول

           ....این پست رو باید قبل تر، بعد از تموم شدن امتحانا می نوشتم ولی حوصله ی نوشتنش رو نداشتم و الان دارم می نویسم. پست های دیگه ای هم هستن که باید منتشرشون کنم ولی چون ناقصن و نمی دونم چطوری باید تمومشون کنم هنوز پیش نویس موندن. 


پایان ترم

امتحانا هم هر جور بودن تموم شدن و البته هنوز نتیجه هاشون کامل نیومده. این ترم خیلی درس نخوندم، به طوری که در مجموع تو کل ترم بیش از دو هفته سر کلاس ریاضی دو نرفتم و کل چیزی که براش خوندم شب امتحانی بود و لاغیر. این ترم خیلی بد شانس بودم یعنی هممون بدشانس بودیم، همه ی ورودی های علوم کامپیوتر. نمی خوام دلیلش رو توضیح بدم ولی این برام تجربه شده که استادی که درس رو ارائه می ده خیلی مهم تر از خود درسه! حتی اگه درسی باشه که بش علاقه داری و تازه کلی هم کار کردی و توش مهارت داری. بیشتر از این نمی خوام در موردش بگم. به جز این بقیه ی چیزا خوب بود. پروژه AP هم بازی Agar بود. فاز دو باید بازی رو ایمپلمنت می کردیم، فاز سه هم شبکه اش و تو فاز چهار هم رفلکشن را بهش اضافه خواهیم کرد. من چون می خواستم زودتر برگردم اصفهان و برای تحویل پروژّه زیاد معطل نشم فاز دو و سه رو با سرعت تمام تو امتحانات با کمک مجید (وقاری) زدم و دو روز بعد از آخرین امتحان تحویلشون دادم. تی ایی هم که تحویل می گرفت خیلی همکاری کرد از همین جا ازش تشکر می کنم. این هم عکس و کد پروژه تو گیت هاب:

نسخه شبکه بازی


نسخه دو نفره روی یک کامپیوتر 

 لینک گیت هاب:   نسخه دسکتاپ    نسخه شبکه

چقدر بلاگ بیان مزخرفه می خواستم بالا چن تا تب قبل از لینک ها بزنم ولی با ویرایشگر خودش نمیشه.


باشگاه

من چندان اهل ورزش نیستم هرچند اهالی ورزش رو دوست دارم! این تابستون تصمیم گرفتیم بریم باشگاه که یکم بدنمون رو فرم بیاد و فعلن قصدمون اینه که بعدن تو دانشگاه هم ادامه بدیم. اگه خدا بخواد بتونم تربیت بدنی رو پاس کنم!


سربازها

نمی دونم چرا این چند وقته هی هرکی که چند مدته منو ندیده و داره بعد از مدت ها می بینه می گه: «رفتی خدمت مقدس سربازی؟» شاید شکل زیر بی ارتباط نباشه! :دی 


شبیه تام هاردی توی Bronson شده، خیلی حال میده!


جدای از شوخی اخیرن یک فیلم توی یوتیوب دیدم که داشت مساله ی  حداقل چند تا سرباز برای پوشش کامل یک موزه مورد نیازه رو بررسی می کرد. سوالی که به احتمال خیلی خوبی همه شنیدنش، حتی فک کنم سال بعد از ما ازش توی مرحله دوی آزمون ورودی سمپاد سوال اومده بود. می خواستم ویدیو رو ترجمه کنم و یک مطلب در موردش بنویسم، شروع کردم و حتی حدود یک چهارم هم جلو رفتم ولی دیگه انگیزه نداشتم بقیه اش رو ادامه بدم چون هر کسی که کمی انگلیسی بلده می تونه بره ویدیو رو ببینه و مطلبو بفهمه پس بیخیال شدم  و الان فقط لینک فیلم رو این جا می ذارم که بتونید دانلود کنید و استفاده کنید.

دانلود چند سرباز نیاز است؟

برای اون هایی هم که حال ندارن ویدیور رو ببین سوال رو اینجا می نویسم و ایده ی حل سوال رو در ادامه ی مطلب:

        -سربازهایی داریم که سر جای خود ثابت اند و زاویه ی دیدشان ۳۶۰ درجه است. ثابت کنید برای این که یک طبقه ی n ضلعی از یک موزه را بخواهیم با سرباز ها کاملن پوشش دهیم به حداکثر کف ثلث n سرباز نیاز داریم.


ملول

این اواخر به خاطر یه حرکتی از بعضی آدم هایی که کمی خود خواهن و زیاده طلب و صرفن می خوان از بقیه سود ببرن رنجیده خاطر شدم و طرح نوشت زیر رو طراحی کردم.

پی نوشت: پست رو به علی نشون دادم، خیلی اتفاقی اون هم الان گفت وقتی که برگشته خونشون موهاشو زده و ثبت نام کرده که بره باشگاه! چه عجبا، دل به دل راه داره.

۳ نظر

فاکتوریل!

دیروز صبح ساعت نه امتحان AP داشتم و دیشبش هم خودم رو آماده کرده بودم، ولی درست نخوابیده بودم. ماه رمضونه دیگه درست نمیشه خوابید. شب دیر می خوابی، تا یه ذره هم چشمات رو هم می ره باید پاشی سحری بخوری و این قضایا. ساعت ۷ آلارم گذاشتم که بیدار شم و دوباره صبح یکم دیگه بخونم و بعدش برم دانشگاه. ساعت ۷ با صدای گوشی بیدار شدم ولی نمی دونم چی شد که دوباره غش کردم، اصلن بعدش یادم نمیومد که چجوری دوباره خوابم برده. هیچی  گرفته بودم خوابیده بودم که یهو  از خواب بیدار شدم دیدم ساعت حدود ۹:۱۰ دقیقه اس، سریع لباس پوشیدم و دویدم تا نه و ربع خودمو رسوندم در دانشگاه. این رو هم بگم که چون عجله داشتم یادم رفت عینکمو بذارم. وقتی رسیدم دانشگاه به یه مشکل دیگه ای هم برخوردم این بود که نمی دونستم امتحان کجا برگزار می شه، دیروز می خواستم از آموزش چک کنم ولی احسان گفت نمی خواد، فردا می ری می بینی بچه ها کجا جمع شدن، می فهمی امتحان همون جاس. ولی خب من دیر رسیده بودم و همه سرجلسه بودن. شروع کردم ابنس (ساختمان ابن سینا) رو کلاس به کلاس بگردم. ولی چون عینک نداشتم خیلی مشکل بود باید می رفتم دم در کلاس، دقیق داخلشو بررسی می کردم تا بفهمم چه امتحانیه. این رو هم این جا بگم که من بدون عینک، از دور فقط رنگ لباس های ادما رو تشخیص می دم نه چهره هاشونو، خیلی برام سخت بود. یهو به ذهنم رسید رفتم نگهبانی ابنس ازش بپرسم امتحان کجاست؟ رفتم و بهش گفتم اون هم با کمی طعنه که دیر رسیدی و یعنی این که نمی خواد بری و  تو ارزششو نداری و ... آخرش حواب داد گفت تالار پنج! در حالی که من داشتم توی ابنس دنبال مکان امتحان می گشتم. هیچی  دیگه دویدم به سمت تالار ها و رفتم تالار پنج، حدس می زدم اون جا هم مراقبا بگن برگرد خونتون و ... چون مرافب هایی که آموزش می ذاره معمولن زیاد گیر می دن ولی از شانس این دفعه آدم های خوبی بودن، سریع بهم گفتن حله و برو شماره صندلیتو ببین. دوباره کلی دویدم تا اول تالارها و شماره صندلیم رو پیدا کردم و آخرش هم با راهنمایی یکی از مراقبا صندلیمو پیدا کردم.


حالا تازه امتحان شروع شده بود، سه ساعت وقت داشت. اولش کلی نفس نفس می زدم و به خاطر دویدن دهنم خشک شده و بود و پاهام می لرزید البته کاریش نمی شد کرد.  حدود ربع ساعت با همون وضعیت ادامه دادم و جاتون خالی امتحان هم امتحان خیلی مزخرفی بود. هرچند علاقه و احترام خاصی برای استاد بومری قائلم ولی کلن با سیستم ارزشیابی و نمره دهیشون حال نمی کنم، اساسن بدم میاد. سوال یک حدود سه و نیم صفحه کد بی معنی بود که توش همه ی ارث بری و سطح دسترسی و اینام و رفلکشن و  اکسپشن هندلینگ و کوفت و زهرما رو ... اومده بود، گفته بود اینو کامپایل کنید ببینید جوابش چی می شه. سوال دو هم اومده بود کد سوال یکو بیشتر و پیچده ترش کرده بود و گند زده بود بهش و گفته بود  حالا اینو دیباگش کنید. سوال سه یکم منطقی بود، یه کد داده بود می خواست طوری دستکاریش کنیم که ترد هاش مشکل زمانی نداشته باشن. سوال چهار هم گفته بود یه یو ام ال برای یک بازی شبکه ای طراحی کنید که بشه وفتی سرور در حال اجرائه بهش فیچر(کلاس) اضافه کرد و اونو ران کنه. من تا به حال با همچین چیزی مواجه نشده بودم! با این نوع امتحان مدتش به سه ساعت و نیم تمدید پیدا کرد چون بیشتر نمی شد. بعدش  یه سری دیگه تالار پنج امتحان داشتن. به هر نحوی بود امتحانو دادم و آخرش وقتی از سر جلسه پاشدم مستقبم برگشتم خوابگاه و یه دوش گرفتم که حالم عوض شه و برای امتحان زبان که امروز دارم آماده شم. هر چند خیلی نخوندم براش و به جاش نشستم اسپایدر من و لیمیتلس رو دیدم. الان هم که دارم اینو می نویسم حدود یک ساعت دیگه امتحان دارم.


چیزی که می خواستم از نوشتن این متن نتیجه بگیرم این بود که آدم نباید هیچ وقت برنامه خوابش رو که مال طبیعت بدنشه به هم بریزه حالا هر چی می خواد دلیلش باشه. من خودم شاید همیشه اینطور نباشم ولی دوست دارم این طور باشم که ساعت ۱۲ شب بخوابم و ۸ صبح بیدارشم. دقیقن همونطور که هورمون هایی که زمان خواب ترشح می شن بیشتر ساعت ۱۲ ترشح می شن. البته این رو هم بگم که این اتفاق برای من خیلی خوب بود چون توی این دوره ی امتحانات کلی به خاطر تکراری بودن روز ها کسل شده بودم و نیاز داشتم به کمی هیجان!


پانوشت: عکس ها مرتبط با پست نیستن، صرفن چون قشنگ بودن گذاشتم که بمونن!

۱۰ نظر

سری سوالات نهم

به نام او
در اولین روز پس از تعطیلات سوالات سری نهم رو دارم آپلود می کنم، در حالی که وقتم با اوج کار مزخرف و سنگین که هیچ ایده ای در مورد چگونه انجام دادنش ندارم همراه با بی حوصلگی بیش از حد می گذره. با خودم می گم کاشکی کل طول ترم همش مثل اول ترم بود! کلی حرفای جالب اول ترم زده می شه و آدم کلی انگیزه برا کارای مختلف داره ولی بعد از مدتی همش می خشکه! حتی آدم نسبت به مبحثی هم که بهش علاقه داره بی تفاوت می شه. سخن رو کوتاه می کنم چون می دونم دارم بی راه می نویسم. یه چیزه دیگه ای هم که باید بهش اشاره کنم اینه که می خوام اینجا فقط برای قرار دادن سوال نباشه و یه روندی داشته باشم که  مداوم پست هایی مثل پست های کمی قدیمی تر همین بلاگ یا آبی که توش فیلم ها ، کتاب ها یا عکس های مورد علاقه  و خاطرات روزمره قرار داده می شه، بنویسم. مورد دیگه ای هم که هم که هست اینه که پست بدون عکس خیلی خشکه و با یه عکس خوب که حتی بی ربط هم باشه، مطلب جذاب، خواندنی و به یاد ماندنی می شه. بفرمایید این هم سری نهم.
یاحق!

تنفر جدانشدنی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بعد از دبیرستان

الان که نگاه می کنم یه سری تغییراتی محیط بعد از دبیرستان داشت. دانشگاه برا خودش جدا، جداشدن از هم کلاسی ها و دوستای نزدیک جدا، جدا شدن از خانواده  و شهر جدا و جداشدن از داداشم هم جدا. کلی محیط تغییر کرده ولی میشه باش کنار اومد. بعضی وقتا احساس میکنم هم خوبه هم بد. یکی از مهم ترین تغییراش اینه که محیط دبیرستان کلی بستس و باید همونجور که گقته میشه بری و بیای ولی دانشگاه خیلی فضا باز تر شده که البته هم میتونه بد باشه و هم خوب. هر کدوم از این موارد روزای اول کلی خودشو نشون می دادن یا بهتر بگم به عبارتی پادشاهی می کردن. اولش می خاستم برگردم خونه. نمی دونم یا اون موقع خیلی سوسول بودم یا الان خیلی سر سخت شدم. حالا دیگه اوضاع قابل تحمل تر شده. آخرش چی بشه من نمی دونم! یکی از دروغ هایی هم که هس اینه که میگن اوضاع تحصیلی سال بعد بهتر می شه که دروغ از این بزرگ تر وجود نداره. مدرسه که هرسال همینطور بود. دانشگاه هم که الان داریم کلی چرت و پرت می خونیم. به نظرم کلن هیچ وقت شرایط، ایده آل نمیشن. پس سعی میکنم انطباق پذیریمو با شرایط بالاتر ببرم.


خدافز:)

۱ نظر