پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۴ بار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی دور


مث‌ خر شانس آوردیم :)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مسیرِ دوست داشتنی

آدم وقتی یه مسیری رو طی می کنه، دو تا نگاه می تونه داشته باشه:

 - یکی اینکه آخر مسیر رو دوس داشته باشه و براش نرسیدن به اون هدفش خوب نباشه

 - یا که خود مسیر رو داشته باشه و از حرکت کردن تو اون مسیر هر چقدرم که شاید آخرش معلوم نباشه یا ته نداشته باشه لذت ببره

درسته که دسته اول به یه چیزایی میرسن حتمن، چون میخاستن که به یه جایی برسن و حتی به نظرشون دسته دوم کارشون یکم عجیب باشه چون به چیزی که بشه برا بقیه بیانش کرد نرسیدن. اما من میخام از دسته دوم باشم! چون با خودم میگم میخای به یه مقصدی که تو ذهنت ساختی برسی که چی بشه؟ همین الان هم می تونی بهش برسی و اونوخ میخای بعدش چی کار کنی :-؟


-- پانوشت: خودم میخاستم همینقد گنگ باشه این متن :\

۲ نظر

نهایت زیبایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شبکه های انتحاری

زندگی بدون شبکه های اجتماعی چقد قشنگ تر بود. وقتی اینا نبودن همون استفاده ای رو که باید از اینترنت بشه می شد. یا ملت داکیومنتیشن می خوندن یا دانلود و یا آپلود می کردن. استفاده از کامپیوتر کلی قشنگ تر بود. آدم هر دفه که می نشست پای کامپیوتر کلی چیز یاد می گرفت و کار می کرد. نه این که یه مش عراجیف بخونه و تحت تاثیر همفکر یا غیرهمفکرش قرار بگیره۱ و سطحی و سطحی تر از قبل خودش بشه. چیزهای سطحی بخونه، حوصله اش سر بره، فرهنگ منفی دیگران به اون هم سرایت کنه. به خاطر هی چک کردن شبکه هایی اجتماعی یا پیام رسانی دیگه براش عمیق شدن توی یه چیز و ماهر شدن توی کار با یه ابزار جذابیت نداشته باشه و بیشترِ وقتشو صرف چک کردن چیزهایی بکنه که اون رو تنبل می کنن نه یه گیک. قدیم تر کامپیوتری ها  هر کدوم توی یه چیز اینقدر عمیق میشدن که خودشون توی اون حیطه استک اکسچینج بودن، نه این که مثه الان سوالای سطحی رو بارها سرچ کنن و دیگه روحیه ی حرفه ای بودن از بین بره. این پدیده حاصل از قاطی و حل کردن یه اقلیت که همون خوره ها باشن با اکثیریت جامعه اس که قبلتر هیچ استفاده ای از کامپیوتر نداشتن و ابدن توی هیچ چیزی عمیق نبودن. خیلی غم انگیزه که استعداد های جوان دارن ذوب میشن تو جامعه ی بیمار.

خیلی دوران بدیه. به نظرم باید یه سازمانی برای حفاظت از نسل خوره ها درست کنن. مبارزه با انقراض حرفه ای ها مهم تر از مبارزه با انقراض هر چیز دیگه ایه.


پانوشت۱: نمی خواهم در این باره توضیح بدهم ولی حرف برای گفتن درمورد این که کثرت همفکر یا غیر هم نوع در اطراف یک نفر چه تاثیری بر اون میذاره زیاد هست. کاش می شد تاثیر این گنداب اجتماعی رو رو گونه های بی خطر کمتر کرد.

۱ نظر

مرده شوری به نام درس






مرده شور درس رو ببرن.

مرده شور درس رو ببرن که گند می زنه به زندگی آدم.

مرده شور درس رو ببرن که کل برنامه های یک نفر رو، علایقش رو، هدف هاش رو و همه ی ویژگی هایی که خودیت یک نفر رو می سازه نابود می کنه.

مرده شور درس رو ببرن چون جبره! آدم توی یه سیستمی قرار گرفته که باید حتمن این درس لعنتی رو بخونه و از طرفی هم، همه ناکارآمدی این نظام آموزشی براشون ثابت شده و میدونن که این سیستم درستش نیست ولی خب هست دیگه پس دانشجویان باید بسازید دیگه.

مرده شور درس رو ببرن که آدم رو مجبور می کنه که توی یک راه از پیش تعیین شده حرکت کنه، کور و تنبل بشه، علاقه ای به امتحان کردن چیزای جدید نداشته باشه و در نهایت توی یه حلقه ای بیفته که روز به روز روزاشو تکراری و تکراری تر می کنه تا جایی که همه ی اتفاقات زندگی اش کاملن یکنواخت بشه و کل وجودش رو کنترل کنه.

مرده شور درس رو ببرن که یه چیزی داره به اسم ایام امتحانات که توش فرد دیگه همه چیز زندگی اش رو میذاره کنار که بره برای ثابت کردنِ بلد بودنِ یه چیزی که اصلن نه علاقه داره و نه بهش نیازی داره، به کسی که اصلن اهمیتی براش تلاش کنه و خودش رو تا سر حد مرگ سختی بده۱. چقد مسخره اس آخه. من حتی اگه این چیز رو بخوام بلد باشم و بعدن به کارم بیاد هم نیازی ندارم که به یک فرد خاص اثبات کنم که به روشی که اون بلده و می خواد منو امتحان کنه بلدم جواب بدم.

مرده شور درس رو ببرن که با بهانه ی این که درس مهم تره و اولویت داره آدم رو از انجام کارهایی که دوست داره باز می داره تا جایی که علایقش یادش بره و بعدن دیگه اگه درس رو ازش بگیرن ندونه از خودش چی داره. این خیلی بده ها! این که درس کاری می کنه باعث میشه اگه ازش بپرسن به جز درس چی کار میکنی نتونه یه جواب درست و حسابی بده، چون همه چیز در حاشیه ی درس ان.

مرده شور درس رو ببرن که قرار بوده روشی باشه برای کارآمدترکردن مسیر انسان برای تحصیل علم ولی در عمل اونو به یه سری ابزار محدود می کنه و همه ابعاد دیگری رو که ممکنه ببینه رو می بنده.

مرده شور درس رو ببرن تا وقتی که هنوز سعی بر کنترل آدم داشته باشه.






پانوشت۱:مرگ لزومن مرگ فیزیکی نیست. مرگ احساسی خیلی بدتره

پی نوشت: ایده ی این پست در حین گفت و گو با فردی که نگارنده به تازگی با او آشنا شده است و احساس می کند مشترکاتی از جمله علاقه به مسائل ترکیبیاتی دارند شکل گرفت.

۱ نظر

یادم میاد

یادم میاد پارسال وقتی خونه رو به سمت تهران برای دانشگاه ترک گفتم چقد سخت بود. مثه روز اول مدرسه برای بچه های پیش دبستانی بود برام، نمی تونستم دل بکنم. می خواستم برم و هر چی زودتر میشد برگردم. تا ثبت نام دانشگاه رو با بابا بودم بعدش دیگه خدافظی کردم و دیگه هیچ کس نزدیکی رو نداشتم تو اون جمع. حتی هیچ دوستی. نه این که کسی رو نشناسم، چرا اتفاقن می شناختم، بچه های مدرسه مون بودن ولی هیچ کدومشون اسماعیل، پارسا یا صالح نبودن. منم از این نظر خیلی تنها بودم تو جمع کلی از مغرورایی که تازه کنکور دادن فک می کنن شاخ غول شکستن و یه سری آدم مزخرف که هیچ احساساتی ندارن و من کوچکترین نزدیکی ای باهاشون نداشتم. بعدش اردوی چهار پنج روزه ی دانشگاه برای ورودی ها بود که رفتم و تقریبن تنها بودم. همه اش تنها بودم. تنها بیدار می شدم، تنها غذا می خوردم، تنها می نشستم، تنها به سخنرانی ها گوش می دادم، تنها مسواک می زدم و در آخر تنها می خوابیدم. اصلن از همون اول از ایده ی خوابگاهی سدن و توی یه دانشگاه دیگه درس خوندن بدم میومد. خونه رو می خواستم، خونواده رو می خواستم. برای منی که این همه مدت  سال کنکور توی خونه با داداشم همه چیم مشترک بود هر روز مامانمو میدیدم خیلی سخت بود خیلی خیلی سخت بود به وضعی که دیگه داشت گریه ام می گرفت. بالاخره هر جور بود  دو هفته اول تموم شد و آخر هفته سوم بلیط گرفته بودم برای اصفهان. تو راه هرچی که اتوبوس به اصفهان نزدیک تر می شد حالم بهتر میشد. تا این که وقتی از رودخونه رد شد دیگه کلی ذوق کرده بودم، دلم آروم شده بود اما بدی قضیه این جا بود که باید دو روز بعدش برمی گشتم تهران. فکر برگشتن به تهران حالمو خراب می کرد. هر وقت می رسیدم به تهران دوباره ترس وجودمو فرا می گرفت. یادمه این وضع حداقل تو ترم یک ادامه داشت که هروقت از اصفهان به سمت تهران میومدم ، معمولن دم دمای صبح به تهران می رسید، تک تک ساختمونای تهراتن رو که می دیدم حالم خراب میشد، دلم گرفته میشد وقتی که پیاده میشدم از اتوبوی تازه باید میرفتم خوابگاه ولی عوضش هروقت اصفهان رو میدیدم حالم خوب میشد.

بازم چیز هس که یادم میاد که بعدن مینویسم

۲ نظر

به دنیای بزرگ تر ها خوش آمدید

به دنیای بزرگ تر ها خوش آمدید

دنیایی که در آن امیر از مرگ وبلاگش و حذف کردن همه ی آن خاطره ها یادداشت ها نظرها و احساسات بازه ای از عمرش سخن می گوید. وبلاگ امیر یک وبلاگ فقط نبود، یک فرهنگ بود؛ یک الگو بود برای نسل ما.

کاریه که نمیشه جلوشو گرفت ولی هر چیزی یه عمری داره، الان هم امیر تصمیمشو گرفته که عمر وبلاگش به سر رسیده؛ نمیشه متقاعدش کرد که باز هم بنویسه چون نوشتن یه چیز جوششیه نه کوششی و وقتی آدم حسشو نداشته باشه دیگه تمومه. یکم ناراحت شدم، ولی خب ناراحتی اصلی ام در بارهی تموم شدن قصه ی هر کدوم از ماهاست و ....


پی نوشت: این پست هنوز ناقص است، به زودی تکمیل می شود

۲ نظر

کاب خاب

خواب میدیدم خواب موندم بیدار شدم ساعتو چک کردم  دیدم ۱۲:۱۱ دقیقه بود، اعصابم خورد شد پاشدم از خواب دیدم ساعت واقعن ۱۲:۱۲ دقیقه اس. گرفتم دوباره خوابیدم. بعدش که بیدار شدم ساعت ۸:۳۲ بود. پشمام ریخته بود از این دو مرحله خواب! ایشالا آقا نولان از تشابهات خواب با واقعیت تو لایه های مختلف فیلم بسازه. منتظریم :)

دیروز هم داشتیم با بچه ها در مورد خواب حرف میزدیم که آیا میشه تو خوابت بری توی رویای یک نفر دیگه؟ مثلن یه دنیایی باشه که همه رویاها تو اون اتفاق میفتن بری خواب بقیه رو عوض کنی :) یاشار میگفت که قبلن تو خواباش اختیار داشته هرکاری کنه به این معنی که مثلن دست خودش بوده بره دزدی کنه بعد موقه فرار با شنل جادویی پرواز کنه هر چند دکتر بهش می گفته نشونه خوبی نیس و نباید دوباره اتفاق بیفته ولی خب خیلی جالب شد:)

ولی هنوز سوال اصلی به نظرم اینه که «چرا کل این دنیایی که توشیم یه رویا نیس؟» هیچ جوابی نداریم. اصلن از کجا مطمعنیم ما توی واقعیتیم؟ البته اگه واقعیتی داشته باشه! شبیه اینه که بخوای با مرتبه از منطق ثابت کنی اون مرتبه تمامیت نداره. به نظرم نمیشه بفهمیم که تو خوابیم یا نه تا این که از خواب واقعی بیدار شیم! حالا این جاش خیلی بد نیست؛ اون تیکه اش بده که وقتی این رویا تموم میشه می فهمی تو نقش اصلی این رویا نبودی و یکی از بازیگرای رویای یک فرد دیگه بودی. خیلی ناراحت کننده اس که می فهمی که فیک بودی :( هر کسی تحملشو نداره!

 کاش روزی علم به جایی برسه که بتونه رویا دیدن رو شبیه سازی کنه. بعد مثلن می تونی مشخص کنی تو خوابت چه انتخاب ها و هدف هایی داره و ببینی که عاقبت کارت به کجا می رسه؟ یه جوری آزمایش کنی سرنوشتتو که دیگه نیازی به زندگی کردن نداشته باشی :) یه تعوری دیگه هم که داشتیم این بود که همونجور که بشر داره از موجودات و ساخته های خودش کمک می گیره تا جواب یک سوال رو به صورت طبیعی مشاهده کنه به جای این که به دست بیاره، کل بشریت و این دنیا هم قراره یک مساله رو حل کنه. شبیه یه کامپیوتر زیستی یا کوانتومی. کلن این دنیایی که توشیم یه شبیه سازیه، حالا اون مساله هم می تونه سرنوشت بشریت باشه یا هر چیز دیگه! یا شاید هم این باشه که آیا بشر می تونه بفهمه کل این دنیا یک خوابه یا نه و از خواب بیدار شه؟ من اسمشو میذارم مساله اصلی تصمیم گیری :)

پانوشت یکم: سرچ کردم دیدم همچین پدیده ای صفحه ویکیپدیا داره اسمش هم False awakening عه.
پی نوشت دومی: با خبر شدیم مصطفا هم یه چیزی شبیه اینو تجربه کرد بود به این صورت که تو خوابش فهمیده بود خوابه ولی هنوز کنترل حرکات خودش رو داشته. ولی چیزی که مونده اینه که ایا کسی توانایی ساخت دنیای خوابش رو داره یا نه؟ ینی می تونه اتفاقات رو اونجور که دلش می خواد جلو ببره یا این که فقط کنترل اراده خودشو داشته باشه.
۱ نظر