پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

اتلاف عمر

الان که تابستون شده و ویزام ریجکت شد و برنامه ای هم دیگه برای این مدت نداشتم وقتم خیلی آزادتر شد و بیشترش دست خودمه که چجور وقتمو هدر بدم! آره هدر دادن عمر. الان که با خودمم بیشتر دارم می بینم، بهتر می بینم، سوالای بیشتری از قبل برام ایجاد میشه و جوابای بهتری هم دارم. واقعیت اینه حس می کنم همه برنامه هایی که میریختم، اهدافی که داشتم و و و منجر می شد به این که چجوری وقتم رو هدر بدم. این رو دارم تو خودم و آدم های نزدیک به خودم، دوستام و بقیه می بینم، حسش می کنم. هر کسی داره به یه نحوی یه جوری خودشو سرگرم می کنه تا وقت بگذره، واقعیت اینه که آدما سعی می کنن با یه سری تسک، یه سری کارهایی وقتشون رو بگذرونن مثل پروژه زدن و تکلیف درسی انجام دادن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، ورزش کردن، سوشالایز کردن و ... بعد چون اینا زود تکراری میشن سعی می کنن یه هدفی پیدا کنن تا باهاش احساس مفید بودن و ارضا کردن خودشون رو به دست بیارن که یعنی دارن تو مسیر درستی می رن و کار درستی می کنن. اما در واقعیت این هدف بهشون معنی نمیده فقط حس خودشون رو بهتر می کنه، مثلن یکی هدفش جمع کردن پوله، یکی رسیدن به یه مقامی، یکی دیگه هدف مشترک با یه گروهی داره و مثلن میخواد یه کار اجتماعی بکنه اما این هدف داشتن های برای ارضا کردن حس درونی اصلن چیز مهمی نیستن. همه آدماا تنها و جدا از هم و دور و از بالا افتاده رو این زمینن و دارن سعی می کنن بتونن نمیرن و دلیل های خوبی برای زندگی پیدا کنن اما هیچ وخ پیدا نمی کنن فقط هی عقب می ندازن تا مرگشون فرا برسه، اگه آدما نمی مردن خیلی زود می فهمیدن که کارهاشون چقد مسخرس. فرض کنیم آدما با همون چیزایی که ادعا می کنن الان تو زندگی هدفشونه به دنیا اومده بودن یا یهو یه معجزه ای میشد و به همه اونا میرسن، بعدش آیا دلیلی برای زندگی کردن داشتن؟ بعدش می خوان با این وقت طولانی اشون روی این زمین خاکی چی کار کنن؟

این ها همه توی ذهنم جمع شده بودن تا یه خودکار نوشته ای رو روی یکی از میزهای کتابخونه مرکزی دانشگاه دیدم، آقای J.A نوشته بود:«عمرم توی این دانشگاه هدر شد» برام سوال شد. آیا منم بعد از مدتی این رو می نویسم، وقتی که تموم شه این ها به گذشته خودم برگردم نگاه کنم میبینم چی کار کردم با خودم. مساله اینه که من حداقل الان راه بهتر یا اصلن راه دیگه ای به جز دانشگاه برای وقت تلف کردن پیدا نمی کنم. یعنی می بینم یکی میره کارای دانشجویی می کنه، یکی هی کار کنه پول دربیاره ولی همه ی اینا برام جذابیت ندارن اما آخر سر تو این دنیای اجباری خودمو وادار می کنم از یه کدوم از این مسیر ها خوشم بیاد و ادامه بدمش. نمی دونم دارم کجا میرم یا چی کار میکنم. انقدری بزرگ شدم که چیزای ساده جذبم نکنن، احمق نیستم که به راحتی گول بخورم یا باهوش باشم و خودم رو گول بزنم در واقع شهامت هیچ کدوم رو ندارم، می دونم تو هیچ قالبی نمی گنجم می دونم عمر محدوده دلم میخواد پرواز کنم به آینده، دلم می خواد سر انجام رو بدونم راضی نمیشم. توی این دنیای خیمه شب بازی ما یه آدمک باشم. دلم میخواد بیام بیرون. این من که میگم یک انسانم. من یک انسانم که همه چیز برام واضح هست و نیست.

پانوشت: موقه نوشتن این پست داشتم Life Story از Olafur Arnalds رو گوش میدادم و به شدت آرامش بخش بود.

۳ نظر

آن چه می دانم!

تابستون شد و من پا در هوا ام، یه هفته دیگه معلوم میشه توی استونی ام یا دارم تو کافه بازار کد میزنم یا هم دارم تو خونه می خوابم! خلاصه که وقت زیاد دارم و به وبلاگ گرایی برگشتم:] الان قصدم از نوشتن این نیست که حرفی بزنم، فقط میخوام سوادی رو که دارم و نحوه ی فکر کردنی که الان دارم رو مکتوب کنم، توی یه چاله دفن کنم تا ۲۰ سال بعد یا حتی خیلی زودتر وقتی به قبل برگشتم و بازکردم ببینم که چجوری بودم و چقد درست فکر میکردم یا با فاصله از واقعیت میدیدم وقایع رو، البته اگه درست یا نادرستی وجود داشته باشه. حرف دلی ای نمی زنم یه چیزایی از جاهای مختلف شنیدم و یکم هم خودم فکر کردم جمع و جور شده اش رو دارم می نویسم. فکر ونگاهم نسبت به مسائل مختلف مثل حکومت داری، فیلمسازی، جامعه علمیو ... رو تو پست های مختلف می نویسم. الان فقط میخوام اون چه از اقتصاد و پول میدونم رو بگم چون که الان خیلی ترند شده، شکسته و عامیانه می نویسم همونجوری که تو مغزم میگذره :)

برای مقدمه بگم چند وقتیه که ریال ارزشش داره سقوط میکنه و قیمت مبادله دلار و یورو سر به فلک میزنه، یادم میاد خودم وقتی رو که میخواستن رند کنن دلار رو میگفتن ۱۰۰۰ تومنه بعد اواخر دبیرستان شد ۳-۴ تومن والان با یه جهشی رفته رو ۸-۹ تومن. سوال اینه که اصن پول چیه؟ از کجا اومده؟ چرا باید پول ما بی ارزش باشه؟ چرا مبادله کالا با کالا نمیشه؟ آیا اگه ارزش پول هم کم بشه مبادله کالا با کالا جوابگو نیست؟

خب پول که یه سری داستان هایی می بافن که همشون چرتن و میگن که راحت میکنه کار رو و به نفع مردمه ولی در عمل داره زندگی مردمو سخت میکنه( قبلن یه چیزی در این باره نوشته بودم توی یه کانال دانشجویی الان حالشو ندارم پیداش کنم. راجب چیزایی که ظاهرن خوبن ولی عملن دارن همه چیزو سخت می کنن یه چیزایی نوشتم)، از این حرف که پول رو میشه نگهداری کرد و ارزشش یکسانه و تفسیر نمیخواد و مثل گوسفند یا صدف نیس که کلی جا بگیره! خب بگذریم. داستان اینجوریه که شاها میومدن با طلایی که به دست می آوردن سکه ضرب می کردن و اصل بودن سکه و پشتوانه اش به مهر شاه و مقدار طلای به کار برده توش بود. این سکه هارو شاها میدادن به سربازا، اونا هم میرفتن باهاش چیز میز از مردم میخریدن و یه ارزشی بین مردم برای سکه ها ایجاد میشد و شاه بعدش از مردم مالیات میگرفت، با چی؟ با همین سکه ها. حالا پس قدرت یه حکومت با همون ضرب کردن سکه اش بود. بعد از یه مدت حکومت ها برای این کارو آسون کنن جای سکه اومدن اسکناس چاپ کردن و ادعا میکردن به ازای هر اسکناسی یه مقدار ثابتی طلا ذخیره کردن و پشتوانه ی اون اسکناس بود. طبق معاهده ای این مقدار رو ثابت نگه می داشتن کشورا، اینجوری کسی زیاد اسکناس چاپ نمی کرد و نهایتش میشد شما اسکناس رو ببری بانک مرکزی بگی معادل این طلا میخوام و همونقد رو داشتن که بدن بهت و طلا یه چیز مشترک بین همه کشورا بود. بعد از شوک نیکسون آمریکا دیگه به اندازه دلاری که چاپ میکرد تعهد نداشت که طلا داشته باشه. خب طلا محدود و سخت بود بقیه کشورا هم دیگه همینجوری شدن، الان هیچ کشوری نیس پشتوانه به اندازه اسکناس هایی که چاپ کرده طلا داشته باشه. حالا ارزش پول ها چجوری تعیین میشه؟ به همون مقداری که مبادله میشه. وقتی یه پولی اعتبار بیشتری داشته باشه مبادله های بیشتری باهاش میشه و کشوری که اون پول رو چاپ می کنه اگه زیاد از حد چاپ کنه ارزشش کم میشه و مقداری چاپ میکنه که بتونه باهاش از کشور های دیگه چیزی بخره و چیزمیزوارد کنه. الان دو خط داستانی داریم، یکی روابط بین کشورها و یکی هم پولی که مردم هر کشور توی همونجا برای مبادلات بین خودشون نیاز دارن و استفاده می کنن. آمریکا حتی بعد از شوک نیکسون ارز مبادلاتی موند( قبلش آمریکا ادعا کرده بود به اندازه هر دلار مقداری طلا داره و پولش رو به بقیه کشورا قبولونده بود و استقلال داره، این که پولت رو یه کشور قبول کنه ینی قدرتت رو قبول کرده و این کار سختیه اما آمریکا یه جوری از پسش بر اومد) اما بعد از این هم موند و مبادلات با دلار بود آمریکا هم کلی دلار چاپ میکرد و بدهکار میشد اما مهم نبود چون الان ارزش پول از این معلوم میشه که یه دلار رو توی بازار چند میخرن و دیگه همه ی این عددها قراردادی شدن و وابسته به بازارو مردم و شرایط روز و سیاسی که روابط سیاسی بین کشورا خیلی تاثیرگذار شد. حالا بعد از یک مدتی دیگه ایران که تحریم بود دلار دستش نمی رسید و خواست که ارز مبادلاتی اش رو به یورو ببره همین کار باعث شد که ترامپ تحریم هارو چند برابر کنه، برجامو نقض کنه و ... چون که اگه این حجم مبادلات بره رو یه پول دیگه قدرت امریکا در واقع ضعیف میشه و امریکا اصلن از این خوشش نمیاد از اون طرف هم چون ایران دلار نداره که چیز واردکنه انقدر کالاهای وارداتی گرون شدن و دولت یه نرخ ۴۲۰۰ تومنی برای دلار اعلام کرد اما تاجرا با این مقدار می خریدن ولی با ۸-۹ تومن می فروختن داخل کشور وضع نابسامانی شده. نمیدونم قراره به کجا بره. برجام هنوز زمان زیادی نگذشته بود و پول های ایران برنگشته بودن و شرکت هایی که قرار بود فعالیت کنن تو ایران دیگه دست کشیدن. از این طرف چین هم با آمریکا وارد جنگ تجاری شد. ترامپ خیلی دست بالا بازی می کنه و وقتی ببره خوب می بره ببازه هم بد می بازه اما معلومن اکثرن می بره! چین که اقتصاد بزرگتری از آمریکا داره دیگه نمیخواد با دلار مبادلاتشو بکنه و این خبر خیلی بزرگیه. آخر این جنگ هرکی ببره قدرت دست اونه. دلم میخواد ببینم یه بار قدرت بیقته دست شرق چی میشه :)

۱ نظر

آب کم جو تشنگی آور به دست

عوض شدم و از عوض شدنم ناراحتم :(

تو این مدتی که دانشگاه بودم، همه اش دورم آدم هایی بود که داشتند سراغ چیزهایی بیرونی می گشتند تا خودشان را با آن ها به دنیا بشناسانند و خودشان را به آن دنیا راضی کنند. یه عده همه اش میروند فلان شرکت هر روز nساعت کد بزنند از بقیه جلو بیفتند حقوق بگیرند چمیدونم پس انداز کنند یا به طریق مسخره ای خرج کنند یا یکم مثبت نگرانه تر: برنامه نویس بهتری بشن و سابقه خرکاری زیادتری داشته باشن توی عمر کوتاهشون کارای بقیه رو بکنن، یه عده دیگه همینجوری همین درس و تمرین و هرچی که جلوشون گذاشته شده رو مثه یونجه جلوی خر میخورن تا کامل کامل تموم شه ۲۰ بگیرن، یه سری همه خاستشون از دنیا اینه که یه استارتاپ بزنن کلی پولدارشن مثل فلانی یا بیت کوین اینا بخرن برای این هدف ولی در نهایت هدف هاشون هیچ کدوم به خودشون ربطی نداره، از این دست بازم مثال بزنم قدیس هایی که یه سری کار گفته شده رو انجام میدن که به یه چیز وعده داده شده برسن و هیچ وقت کار هاشون از خودشون بر نمیاد یا مثلن ملی گراها یا ادمای توی یه گروه خاصی که که یه مرز برای خودشون کشیدن و کل عمرشون صرف این میشه اون مرزها محکم تر بشن و سر جاشون بمونن. همشون یه چیز بیرونی عه که دارن دنبال می کنن تا وقتشون تموم شه. آدم همینه، یه نگاه بکن از بالای کره زمین، صب که میشه آدما پا میشن یه سری از این کارا می کنن تا شب شه و هی همینطوری بگذره تا مهلتشون تموم شه. نمیخام من این باشم، اصلن اصلن نمیخام. میخام یه حیوون توی مزرعه نباشم. میخام برای خودم باشم، قدم اولش نیازمند نبودنه. سخت ترین چیز تو دنیاس. نیازمند نبودن به هر چیزی، نیازمند نبودن به پول، نیازمند نبودن به نمره، نیازمند نبودن به مقبولیت اجتماعی، نیازمند نبودن به چیزایی که وقتی بهشون برسی هیچ وخ نیازت تموم نمیشه. دلم میخاد مثه ریاضی دانای اصیل زندگی کنم، برای خودم. چرا این شعر مولانا رو عنوان گذاشتم چون دیگه خسته شدم از این که نفهمیده عمر بره جلو برای به دست آوردن آبی که تشنه بودن بهتر ازش. بین همه دسته های آدم های دنیا که خیلی هاشون روباهاشون ملاقات کردم از نزدیک دیدم، زندگی کردم، کار کردم و این ها تنها کسایی که خوشم میاد ازشون ریاضی داناس. منظورم کسی نیس که توی دانشگاه ریاضی خونده باشه که صرف ریاضی خوندن هم مثه صرف هر کار دیگه کردنه. واقعیت اینه که حتی اونایی که ادعا می کنن شاعرن یا نمیدونم نویسنده ان و حرفای از زندگی میزنن اما هیچ کدومشون همه چیز رو وقف خودشون نکردن بلکه خودشون رو وقف یه چیز دیگه کرده ان. حوصله توضیح ندارم ولی میخواستم بگم از خوندن زندگی ریاضی دانا لذت می برم احساس اشتراک باهاشون دارم، حس های تورینگ، گروتندیک و جان نش بودن تو زندگی برام با ارزش ترین چیزهان. دلم میخواد آخرش به یه چیزی برسم که خودمو ارضا کنه نه خودمو تطبیق بدم با خواسته های دیگران. دلم میخواد دیگه تو قفس نباشم، قفسِ آب خواستن.

مردی که چیزها را دور می دید

می خواستم در مورد یه ویژگی خودم بنویسم. من کسی ام که چیزایی رو که میدونه رخ میدن رو دور می بینه چه برسه به چیزایی که  شاید احتمالشو بده رخ بدن یا اصن ندونه چیزی درموردشون. برای این که یکم ملموس تر کنم ببینید وقتی اول راه نمایی بودم و بعد از کلی بالا پایین سمپاد قبول شده بودم اون موقه میدونستم که دوباره باید برای دبیرستان آزمون بدم ولی اینم میدونستم که دیگه نه در اون سطح و نکنه قبول نشم و اینا و هر وقت مدرسمون که ۱۰۰ متر بالاتر از دبیرستانمون بود رو میدیدم با خودم می گفتم نه هیچ وخ اون موقه نمی رسه. اصلن باورم نمیشید یه وقتی منم مثه سال بالایی هامون بشم یا استیتی که اونا هستن دانشجوهایی که میدومدن مدرسه خودمو خیلی کوچکتر می دیدیم و اصلن فک می کردم اونا یه دنیای دیگه ان و زمان همیشهتو همون موقه ثبت میشه هیچ نمی تونستم تصور کنم چی میشه به کجا میرسم ینی هم نمی خاستم فکر کنم هم نمی دونستم چجوری فکر کنم هم خیی بچه بودم. یکم بعدترش که گدشت توی دبیرستان هیچ وخ فکر نمی کردم به مرحله آخر دانش آموزی یعنی کنکور برسم اما بالاخره هر کسی میرسه و اونروزم فرا رسید که باید میرفتم یه آزمون که کلی استرس داره همه ازش می گن و دیگه قراره آدم بزرگ بشم و انتخاب کنم برم چه رشته ای یا چه دانشگاهی اما در درونم احساس می کردم هیچ وخ اونقد بزرگ نشدم همون آدم سابقم. حس می کردم من همون آدم اول دبیرستانم درونم زمان ثابته هیچ وخ فک نمی کردم این واکنش ها در دنیا رخ بده لی بیرون تغییر کرده من همون سابقم. اومدیم دانشگاه الان هم نمی تونم تصور کنم چی میشه آخرش؛ اپلای میکنم، نمی کنم، کنکور میدم، نمی دم، پنج ساله می کنم، نمی کنم. همیشه همه چیزو دور میدیدم سال اول می گفتم یا خدا ینی یه وقت هم من مثه ۹۲ ایا میشم و دیگه یه سالی سال آخرم میشه که دیگه نمیشه کاری کرد و باید حتمن رفت یه سمتی. هیچی دیگه هی دارم نزدیک و نزدیکتر به آخر عمرم میشم ولی نمی دونم دارم چی میشم. نمی تونم تصور کنم کجا دارم میرم. چی دارم میشم. همین فکرو تو همه ابعاد دیگه دارم. وقتی یه کاری رو شرو می کنم هیچ وخ نمی تونم پایانشو تصور کنم که قراره به چی برسه مثلن استارتاپ ها یا یه پروژه ای. در مورد چیزای بزرگتر بگم که میدونم بالاخره یا پی مساوی ان پی هس یا نیس ولی نمی تونم هیچ وخ اونروزی رو تصور کنم که این حل میشه. کلی هر روز به این و اون میگم و می شنویم که آره اگه هوش مصنوعی به جایگاهش برسه دیگه کلی شغل ها میرن و اینا ولی هیچ وخ خودمو براش اماده نمی کنم خودمو برای هیچی اماده نمی کنم همه چی رو دور می بینم فقط وقتی که اتفاق افتاده بعد از یه مدتی بهشون عادت می کنم. این ویژگی یه آدم غیر قطعیه یه کسی که نمی دونه قبلش چی بوده بعدش چی میشه و مهم تر از همه الان چی داره میشه.

۵ نظر

محتاج چه هستیم؟

همیشه اول ترم که شروع میشه کلی فکر دارم فلان کلاس رو برم، آزمایشگاه بهمان برم کار کنم و این که میخام دیگه همه چیزو بهتر کنم و این حرف ها. نه فقط من ها همه همینطورن حتی اونایی که براشون دانشگاه مهم نیسن باز هم میان جلسات اول رو میخان یه تغییری ایجاد کنن چون فرق کرده همه چیز و میشه از اول یه جور دیگه شروع کرد. جدای از اون که کاری ندارم که آدم چی میخاد و به چی میخاد برسه و اینو از کجا باید بدونه این که مثلن آیا همه وقتشو بذاره رو یه چیز تعوری و اون رو مثلن ادامه بده؟ کلن بشینه با همه مباحث آشنا بشه یا بره سمت چیزای فنی. اصن توی خود انتخاب هایی که تو راه ریسرچ هس چی رو برگزینه؟ خیلی سوالای سختی ان ولی این مهم نیست. هر مسیری که واردش شدیم مهمه که اونو تا آخر بریم. حدسم اینه که آدم باید ببینه یه سری افراد دیگه ای هم توی راهش هستن تا از راهش مطمعن شه و ادامه بده. آدمایی هستن که مثل خودش فکر می کنن، ارزش هاشون یکسانه می تونن از یه سری گزاره یه چیز مشترک نتبجه بگیرن و این حرفا. من نمی تونم همچین آدمایی رو ارائه بدم یا بتونم پیدا کنم ولی یه سری گفته هایی هستن که باعث میشن آدم بدونه قبل از اون هم یه سری آدم همون وضعیتو داشتن نه این که دقیقن یکسان بودن ها منظورم اینه یه تجربه ی مشابهی رو گذروندن، وقتی که اینارو آدم از ته دل درک کرده باشه براش خیلی لذت بخش می شن وقتی که می خونتشون، انگار زنده شدن دارن باهاش حرف میزن و اینا چیزایی ان که الان تو این برهه ای که هستم خیلی برام ملموسن :)

-If we knew what we were doing, it wouldn't be called research, would it? 
-There are two ways to live: you can live as if nothing is a miracle; you can live as if everything is a miracle. 
--- Albert Einstein
-The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts.
--- Bertrand Russell
-Don't worry about things you can't control and work hard on things you can.
--- Brian Mak
-Life is not fair; get used to it.
-Television is not real life. In real life people actually have to leave the coffee shop and go to jobs.
-If you can't make it good, at least make it look good.
--- Bill Gates

۴ بار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی دور


مث‌ خر شانس آوردیم :)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مسیرِ دوست داشتنی

آدم وقتی یه مسیری رو طی می کنه، دو تا نگاه می تونه داشته باشه:

 - یکی اینکه آخر مسیر رو دوس داشته باشه و براش نرسیدن به اون هدفش خوب نباشه

 - یا که خود مسیر رو داشته باشه و از حرکت کردن تو اون مسیر هر چقدرم که شاید آخرش معلوم نباشه یا ته نداشته باشه لذت ببره

درسته که دسته اول به یه چیزایی میرسن حتمن، چون میخاستن که به یه جایی برسن و حتی به نظرشون دسته دوم کارشون یکم عجیب باشه چون به چیزی که بشه برا بقیه بیانش کرد نرسیدن. اما من میخام از دسته دوم باشم! چون با خودم میگم میخای به یه مقصدی که تو ذهنت ساختی برسی که چی بشه؟ همین الان هم می تونی بهش برسی و اونوخ میخای بعدش چی کار کنی :-؟


-- پانوشت: خودم میخاستم همینقد گنگ باشه این متن :\

۲ نظر

نهایت زیبایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید