پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

آب کم جو تشنگی آور به دست

عوض شدم و از عوض شدنم ناراحتم :(

تو این مدتی که دانشگاه بودم، همه اش دورم آدم هایی بود که داشتند سراغ چیزهایی بیرونی می گشتند تا خودشان را با آن ها به دنیا بشناسانند و خودشان را به آن دنیا راضی کنند. یه عده همه اش میروند فلان شرکت هر روز nساعت کد بزنند از بقیه جلو بیفتند حقوق بگیرند چمیدونم پس انداز کنند یا به طریق مسخره ای خرج کنند یا یکم مثبت نگرانه تر: برنامه نویس بهتری بشن و سابقه خرکاری زیادتری داشته باشن توی عمر کوتاهشون کارای بقیه رو بکنن، یه عده دیگه همینجوری همین درس و تمرین و هرچی که جلوشون گذاشته شده رو مثه یونجه جلوی خر میخورن تا کامل کامل تموم شه ۲۰ بگیرن، یه سری همه خاستشون از دنیا اینه که یه استارتاپ بزنن کلی پولدارشن مثل فلانی یا بیت کوین اینا بخرن برای این هدف ولی در نهایت هدف هاشون هیچ کدوم به خودشون ربطی نداره، از این دست بازم مثال بزنم قدیس هایی که یه سری کار گفته شده رو انجام میدن که به یه چیز وعده داده شده برسن و هیچ وقت کار هاشون از خودشون بر نمیاد یا مثلن ملی گراها یا ادمای توی یه گروه خاصی که که یه مرز برای خودشون کشیدن و کل عمرشون صرف این میشه اون مرزها محکم تر بشن و سر جاشون بمونن. همشون یه چیز بیرونی عه که دارن دنبال می کنن تا وقتشون تموم شه. آدم همینه، یه نگاه بکن از بالای کره زمین، صب که میشه آدما پا میشن یه سری از این کارا می کنن تا شب شه و هی همینطوری بگذره تا مهلتشون تموم شه. نمیخام من این باشم، اصلن اصلن نمیخام. میخام یه حیوون توی مزرعه نباشم. میخام برای خودم باشم، قدم اولش نیازمند نبودنه. سخت ترین چیز تو دنیاس. نیازمند نبودن به هر چیزی، نیازمند نبودن به پول، نیازمند نبودن به نمره، نیازمند نبودن به مقبولیت اجتماعی، نیازمند نبودن به چیزایی که وقتی بهشون برسی هیچ وخ نیازت تموم نمیشه. دلم میخاد مثه ریاضی دانای اصیل زندگی کنم، برای خودم. چرا این شعر مولانا رو عنوان گذاشتم چون دیگه خسته شدم از این که نفهمیده عمر بره جلو برای به دست آوردن آبی که تشنه بودن بهتر ازش. بین همه دسته های آدم های دنیا که خیلی هاشون روباهاشون ملاقات کردم از نزدیک دیدم، زندگی کردم، کار کردم و این ها تنها کسایی که خوشم میاد ازشون ریاضی داناس. منظورم کسی نیس که توی دانشگاه ریاضی خونده باشه که صرف ریاضی خوندن هم مثه صرف هر کار دیگه کردنه. واقعیت اینه که حتی اونایی که ادعا می کنن شاعرن یا نمیدونم نویسنده ان و حرفای از زندگی میزنن اما هیچ کدومشون همه چیز رو وقف خودشون نکردن بلکه خودشون رو وقف یه چیز دیگه کرده ان. حوصله توضیح ندارم ولی میخواستم بگم از خوندن زندگی ریاضی دانا لذت می برم احساس اشتراک باهاشون دارم، حس های تورینگ، گروتندیک و جان نش بودن تو زندگی برام با ارزش ترین چیزهان. دلم میخواد آخرش به یه چیزی برسم که خودمو ارضا کنه نه خودمو تطبیق بدم با خواسته های دیگران. دلم میخواد دیگه تو قفس نباشم، قفسِ آب خواستن.

مردی که چیزها را دور می دید

می خواستم در مورد یه ویژگی خودم بنویسم. من کسی ام که چیزایی رو که میدونه رخ میدن رو دور می بینه چه برسه به چیزایی که  شاید احتمالشو بده رخ بدن یا اصن ندونه چیزی درموردشون. برای این که یکم ملموس تر کنم ببینید وقتی اول راه نمایی بودم و بعد از کلی بالا پایین سمپاد قبول شده بودم اون موقه میدونستم که دوباره باید برای دبیرستان آزمون بدم ولی اینم میدونستم که دیگه نه در اون سطح و نکنه قبول نشم و اینا و هر وقت مدرسمون که ۱۰۰ متر بالاتر از دبیرستانمون بود رو میدیدم با خودم می گفتم نه هیچ وخ اون موقه نمی رسه. اصلن باورم نمیشید یه وقتی منم مثه سال بالایی هامون بشم یا استیتی که اونا هستن دانشجوهایی که میدومدن مدرسه خودمو خیلی کوچکتر می دیدیم و اصلن فک می کردم اونا یه دنیای دیگه ان و زمان همیشهتو همون موقه ثبت میشه هیچ نمی تونستم تصور کنم چی میشه به کجا میرسم ینی هم نمی خاستم فکر کنم هم نمی دونستم چجوری فکر کنم هم خیی بچه بودم. یکم بعدترش که گدشت توی دبیرستان هیچ وخ فکر نمی کردم به مرحله آخر دانش آموزی یعنی کنکور برسم اما بالاخره هر کسی میرسه و اونروزم فرا رسید که باید میرفتم یه آزمون که کلی استرس داره همه ازش می گن و دیگه قراره آدم بزرگ بشم و انتخاب کنم برم چه رشته ای یا چه دانشگاهی اما در درونم احساس می کردم هیچ وخ اونقد بزرگ نشدم همون آدم سابقم. حس می کردم من همون آدم اول دبیرستانم درونم زمان ثابته هیچ وخ فک نمی کردم این واکنش ها در دنیا رخ بده لی بیرون تغییر کرده من همون سابقم. اومدیم دانشگاه الان هم نمی تونم تصور کنم چی میشه آخرش؛ اپلای میکنم، نمی کنم، کنکور میدم، نمی دم، پنج ساله می کنم، نمی کنم. همیشه همه چیزو دور میدیدم سال اول می گفتم یا خدا ینی یه وقت هم من مثه ۹۲ ایا میشم و دیگه یه سالی سال آخرم میشه که دیگه نمیشه کاری کرد و باید حتمن رفت یه سمتی. هیچی دیگه هی دارم نزدیک و نزدیکتر به آخر عمرم میشم ولی نمی دونم دارم چی میشم. نمی تونم تصور کنم کجا دارم میرم. چی دارم میشم. همین فکرو تو همه ابعاد دیگه دارم. وقتی یه کاری رو شرو می کنم هیچ وخ نمی تونم پایانشو تصور کنم که قراره به چی برسه مثلن استارتاپ ها یا یه پروژه ای. در مورد چیزای بزرگتر بگم که میدونم بالاخره یا پی مساوی ان پی هس یا نیس ولی نمی تونم هیچ وخ اونروزی رو تصور کنم که این حل میشه. کلی هر روز به این و اون میگم و می شنویم که آره اگه هوش مصنوعی به جایگاهش برسه دیگه کلی شغل ها میرن و اینا ولی هیچ وخ خودمو براش اماده نمی کنم خودمو برای هیچی اماده نمی کنم همه چی رو دور می بینم فقط وقتی که اتفاق افتاده بعد از یه مدتی بهشون عادت می کنم. این ویژگی یه آدم غیر قطعیه یه کسی که نمی دونه قبلش چی بوده بعدش چی میشه و مهم تر از همه الان چی داره میشه.

۵ نظر

محتاج چه هستیم؟

همیشه اول ترم که شروع میشه کلی فکر دارم فلان کلاس رو برم، آزمایشگاه بهمان برم کار کنم و این که میخام دیگه همه چیزو بهتر کنم و این حرف ها. نه فقط من ها همه همینطورن حتی اونایی که براشون دانشگاه مهم نیسن باز هم میان جلسات اول رو میخان یه تغییری ایجاد کنن چون فرق کرده همه چیز و میشه از اول یه جور دیگه شروع کرد. جدای از اون که کاری ندارم که آدم چی میخاد و به چی میخاد برسه و اینو از کجا باید بدونه این که مثلن آیا همه وقتشو بذاره رو یه چیز تعوری و اون رو مثلن ادامه بده؟ کلن بشینه با همه مباحث آشنا بشه یا بره سمت چیزای فنی. اصن توی خود انتخاب هایی که تو راه ریسرچ هس چی رو برگزینه؟ خیلی سوالای سختی ان ولی این مهم نیست. هر مسیری که واردش شدیم مهمه که اونو تا آخر بریم. حدسم اینه که آدم باید ببینه یه سری افراد دیگه ای هم توی راهش هستن تا از راهش مطمعن شه و ادامه بده. آدمایی هستن که مثل خودش فکر می کنن، ارزش هاشون یکسانه می تونن از یه سری گزاره یه چیز مشترک نتبجه بگیرن و این حرفا. من نمی تونم همچین آدمایی رو ارائه بدم یا بتونم پیدا کنم ولی یه سری گفته هایی هستن که باعث میشن آدم بدونه قبل از اون هم یه سری آدم همون وضعیتو داشتن نه این که دقیقن یکسان بودن ها منظورم اینه یه تجربه ی مشابهی رو گذروندن، وقتی که اینارو آدم از ته دل درک کرده باشه براش خیلی لذت بخش می شن وقتی که می خونتشون، انگار زنده شدن دارن باهاش حرف میزن و اینا چیزایی ان که الان تو این برهه ای که هستم خیلی برام ملموسن :)

-If we knew what we were doing, it wouldn't be called research, would it? 
-There are two ways to live: you can live as if nothing is a miracle; you can live as if everything is a miracle. 
--- Albert Einstein
-The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts.
--- Bertrand Russell
-Don't worry about things you can't control and work hard on things you can.
--- Brian Mak
-Life is not fair; get used to it.
-Television is not real life. In real life people actually have to leave the coffee shop and go to jobs.
-If you can't make it good, at least make it look good.
--- Bill Gates

۴ بار

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی دور


مث‌ خر شانس آوردیم :)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مسیرِ دوست داشتنی

آدم وقتی یه مسیری رو طی می کنه، دو تا نگاه می تونه داشته باشه:

 - یکی اینکه آخر مسیر رو دوس داشته باشه و براش نرسیدن به اون هدفش خوب نباشه

 - یا که خود مسیر رو داشته باشه و از حرکت کردن تو اون مسیر هر چقدرم که شاید آخرش معلوم نباشه یا ته نداشته باشه لذت ببره

درسته که دسته اول به یه چیزایی میرسن حتمن، چون میخاستن که به یه جایی برسن و حتی به نظرشون دسته دوم کارشون یکم عجیب باشه چون به چیزی که بشه برا بقیه بیانش کرد نرسیدن. اما من میخام از دسته دوم باشم! چون با خودم میگم میخای به یه مقصدی که تو ذهنت ساختی برسی که چی بشه؟ همین الان هم می تونی بهش برسی و اونوخ میخای بعدش چی کار کنی :-؟


-- پانوشت: خودم میخاستم همینقد گنگ باشه این متن :\

۲ نظر

نهایت زیبایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شبکه های انتحاری

زندگی بدون شبکه های اجتماعی چقد قشنگ تر بود. وقتی اینا نبودن همون استفاده ای رو که باید از اینترنت بشه می شد. یا ملت داکیومنتیشن می خوندن یا دانلود و یا آپلود می کردن. استفاده از کامپیوتر کلی قشنگ تر بود. آدم هر دفه که می نشست پای کامپیوتر کلی چیز یاد می گرفت و کار می کرد. نه این که یه مش عراجیف بخونه و تحت تاثیر همفکر یا غیرهمفکرش قرار بگیره۱ و سطحی و سطحی تر از قبل خودش بشه. چیزهای سطحی بخونه، حوصله اش سر بره، فرهنگ منفی دیگران به اون هم سرایت کنه. به خاطر هی چک کردن شبکه هایی اجتماعی یا پیام رسانی دیگه براش عمیق شدن توی یه چیز و ماهر شدن توی کار با یه ابزار جذابیت نداشته باشه و بیشترِ وقتشو صرف چک کردن چیزهایی بکنه که اون رو تنبل می کنن نه یه گیک. قدیم تر کامپیوتری ها  هر کدوم توی یه چیز اینقدر عمیق میشدن که خودشون توی اون حیطه استک اکسچینج بودن، نه این که مثه الان سوالای سطحی رو بارها سرچ کنن و دیگه روحیه ی حرفه ای بودن از بین بره. این پدیده حاصل از قاطی و حل کردن یه اقلیت که همون خوره ها باشن با اکثیریت جامعه اس که قبلتر هیچ استفاده ای از کامپیوتر نداشتن و ابدن توی هیچ چیزی عمیق نبودن. خیلی غم انگیزه که استعداد های جوان دارن ذوب میشن تو جامعه ی بیمار.

خیلی دوران بدیه. به نظرم باید یه سازمانی برای حفاظت از نسل خوره ها درست کنن. مبارزه با انقراض حرفه ای ها مهم تر از مبارزه با انقراض هر چیز دیگه ایه.


پانوشت۱: نمی خواهم در این باره توضیح بدهم ولی حرف برای گفتن درمورد این که کثرت همفکر یا غیر هم نوع در اطراف یک نفر چه تاثیری بر اون میذاره زیاد هست. کاش می شد تاثیر این گنداب اجتماعی رو رو گونه های بی خطر کمتر کرد.

۱ نظر

مرده شوری به نام درس






مرده شور درس رو ببرن.

مرده شور درس رو ببرن که گند می زنه به زندگی آدم.

مرده شور درس رو ببرن که کل برنامه های یک نفر رو، علایقش رو، هدف هاش رو و همه ی ویژگی هایی که خودیت یک نفر رو می سازه نابود می کنه.

مرده شور درس رو ببرن چون جبره! آدم توی یه سیستمی قرار گرفته که باید حتمن این درس لعنتی رو بخونه و از طرفی هم، همه ناکارآمدی این نظام آموزشی براشون ثابت شده و میدونن که این سیستم درستش نیست ولی خب هست دیگه پس دانشجویان باید بسازید دیگه.

مرده شور درس رو ببرن که آدم رو مجبور می کنه که توی یک راه از پیش تعیین شده حرکت کنه، کور و تنبل بشه، علاقه ای به امتحان کردن چیزای جدید نداشته باشه و در نهایت توی یه حلقه ای بیفته که روز به روز روزاشو تکراری و تکراری تر می کنه تا جایی که همه ی اتفاقات زندگی اش کاملن یکنواخت بشه و کل وجودش رو کنترل کنه.

مرده شور درس رو ببرن که یه چیزی داره به اسم ایام امتحانات که توش فرد دیگه همه چیز زندگی اش رو میذاره کنار که بره برای ثابت کردنِ بلد بودنِ یه چیزی که اصلن نه علاقه داره و نه بهش نیازی داره، به کسی که اصلن اهمیتی براش تلاش کنه و خودش رو تا سر حد مرگ سختی بده۱. چقد مسخره اس آخه. من حتی اگه این چیز رو بخوام بلد باشم و بعدن به کارم بیاد هم نیازی ندارم که به یک فرد خاص اثبات کنم که به روشی که اون بلده و می خواد منو امتحان کنه بلدم جواب بدم.

مرده شور درس رو ببرن که با بهانه ی این که درس مهم تره و اولویت داره آدم رو از انجام کارهایی که دوست داره باز می داره تا جایی که علایقش یادش بره و بعدن دیگه اگه درس رو ازش بگیرن ندونه از خودش چی داره. این خیلی بده ها! این که درس کاری می کنه باعث میشه اگه ازش بپرسن به جز درس چی کار میکنی نتونه یه جواب درست و حسابی بده، چون همه چیز در حاشیه ی درس ان.

مرده شور درس رو ببرن که قرار بوده روشی باشه برای کارآمدترکردن مسیر انسان برای تحصیل علم ولی در عمل اونو به یه سری ابزار محدود می کنه و همه ابعاد دیگری رو که ممکنه ببینه رو می بنده.

مرده شور درس رو ببرن تا وقتی که هنوز سعی بر کنترل آدم داشته باشه.






پانوشت۱:مرگ لزومن مرگ فیزیکی نیست. مرگ احساسی خیلی بدتره

پی نوشت: ایده ی این پست در حین گفت و گو با فردی که نگارنده به تازگی با او آشنا شده است و احساس می کند مشترکاتی از جمله علاقه به مسائل ترکیبیاتی دارند شکل گرفت.

۱ نظر