پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سنت وبلاگ نویسی» ثبت شده است

شبکه های انتحاری

زندگی بدون شبکه های اجتماعی چقد قشنگ تر بود. وقتی اینا نبودن همون استفاده ای رو که باید از اینترنت بشه می شد. یا ملت داکیومنتیشن می خوندن یا دانلود و یا آپلود می کردن. استفاده از کامپیوتر کلی قشنگ تر بود. آدم هر دفه که می نشست پای کامپیوتر کلی چیز یاد می گرفت و کار می کرد. نه این که یه مش عراجیف بخونه و تحت تاثیر همفکر یا غیرهمفکرش قرار بگیره۱ و سطحی و سطحی تر از قبل خودش بشه. چیزهای سطحی بخونه، حوصله اش سر بره، فرهنگ منفی دیگران به اون هم سرایت کنه. به خاطر هی چک کردن شبکه هایی اجتماعی یا پیام رسانی دیگه براش عمیق شدن توی یه چیز و ماهر شدن توی کار با یه ابزار جذابیت نداشته باشه و بیشترِ وقتشو صرف چک کردن چیزهایی بکنه که اون رو تنبل می کنن نه یه گیک. قدیم تر کامپیوتری ها  هر کدوم توی یه چیز اینقدر عمیق میشدن که خودشون توی اون حیطه استک اکسچینج بودن، نه این که مثه الان سوالای سطحی رو بارها سرچ کنن و دیگه روحیه ی حرفه ای بودن از بین بره. این پدیده حاصل از قاطی و حل کردن یه اقلیت که همون خوره ها باشن با اکثیریت جامعه اس که قبلتر هیچ استفاده ای از کامپیوتر نداشتن و ابدن توی هیچ چیزی عمیق نبودن. خیلی غم انگیزه که استعداد های جوان دارن ذوب میشن تو جامعه ی بیمار.

خیلی دوران بدیه. به نظرم باید یه سازمانی برای حفاظت از نسل خوره ها درست کنن. مبارزه با انقراض حرفه ای ها مهم تر از مبارزه با انقراض هر چیز دیگه ایه.


پانوشت۱: نمی خواهم در این باره توضیح بدهم ولی حرف برای گفتن درمورد این که کثرت همفکر یا غیر هم نوع در اطراف یک نفر چه تاثیری بر اون میذاره زیاد هست. کاش می شد تاثیر این گنداب اجتماعی رو رو گونه های بی خطر کمتر کرد.

۱ نظر

مرده شوری به نام درس






مرده شور درس رو ببرن.

مرده شور درس رو ببرن که گند می زنه به زندگی آدم.

مرده شور درس رو ببرن که کل برنامه های یک نفر رو، علایقش رو، هدف هاش رو و همه ی ویژگی هایی که خودیت یک نفر رو می سازه نابود می کنه.

مرده شور درس رو ببرن چون جبره! آدم توی یه سیستمی قرار گرفته که باید حتمن این درس لعنتی رو بخونه و از طرفی هم، همه ناکارآمدی این نظام آموزشی براشون ثابت شده و میدونن که این سیستم درستش نیست ولی خب هست دیگه پس دانشجویان باید بسازید دیگه.

مرده شور درس رو ببرن که آدم رو مجبور می کنه که توی یک راه از پیش تعیین شده حرکت کنه، کور و تنبل بشه، علاقه ای به امتحان کردن چیزای جدید نداشته باشه و در نهایت توی یه حلقه ای بیفته که روز به روز روزاشو تکراری و تکراری تر می کنه تا جایی که همه ی اتفاقات زندگی اش کاملن یکنواخت بشه و کل وجودش رو کنترل کنه.

مرده شور درس رو ببرن که یه چیزی داره به اسم ایام امتحانات که توش فرد دیگه همه چیز زندگی اش رو میذاره کنار که بره برای ثابت کردنِ بلد بودنِ یه چیزی که اصلن نه علاقه داره و نه بهش نیازی داره، به کسی که اصلن اهمیتی براش تلاش کنه و خودش رو تا سر حد مرگ سختی بده۱. چقد مسخره اس آخه. من حتی اگه این چیز رو بخوام بلد باشم و بعدن به کارم بیاد هم نیازی ندارم که به یک فرد خاص اثبات کنم که به روشی که اون بلده و می خواد منو امتحان کنه بلدم جواب بدم.

مرده شور درس رو ببرن که با بهانه ی این که درس مهم تره و اولویت داره آدم رو از انجام کارهایی که دوست داره باز می داره تا جایی که علایقش یادش بره و بعدن دیگه اگه درس رو ازش بگیرن ندونه از خودش چی داره. این خیلی بده ها! این که درس کاری می کنه باعث میشه اگه ازش بپرسن به جز درس چی کار میکنی نتونه یه جواب درست و حسابی بده، چون همه چیز در حاشیه ی درس ان.

مرده شور درس رو ببرن که قرار بوده روشی باشه برای کارآمدترکردن مسیر انسان برای تحصیل علم ولی در عمل اونو به یه سری ابزار محدود می کنه و همه ابعاد دیگری رو که ممکنه ببینه رو می بنده.

مرده شور درس رو ببرن تا وقتی که هنوز سعی بر کنترل آدم داشته باشه.






پانوشت۱:مرگ لزومن مرگ فیزیکی نیست. مرگ احساسی خیلی بدتره

پی نوشت: ایده ی این پست در حین گفت و گو با فردی که نگارنده به تازگی با او آشنا شده است و احساس می کند مشترکاتی از جمله علاقه به مسائل ترکیبیاتی دارند شکل گرفت.

۱ نظر

می نویسم برای این که یادم نرود وبلاگی هم داشته ام

به نام او

حدود یکی دو هفته ی پیش آرش پوردامغانی رو پشت اتاق معاون آموزشی دیدم. من اون رو می شناختم ولی اون منو نمیشناخت. دیگه با هم آشنا شدیم و یکم به دادوستد داده پرداختیم! خلاصه این که من از وبلاگش که دیگه الان توش چیزی نمی نویسه بهش گفتم و اونم خوشحال شد و قرار شد که دوباره وبلاگ نویسی رو از سر بگیره. من هم که این اواخر دیگه کم کار شدم و چیزی نمی نوشتم، انگیزه گرفتم برای نوشتن. حالا همینجوری می خوام یه پست بنویسم که سنت وبلاگ نویسی ام قطع نشه! نمی دونم از کجا شروع کنم، چون ذهن منظمی برای نوشتن ندارم ولی می خواهم از اتفاقاتی که اخیرن برایم رخ داده است گذرا بنویسم. اول از همه این که خونمون از اصفهان به چالوس رفت. دوم این که چقدر انتخاب واحد پروسه ی مزخرفیه. سوم هم این که اردوی ورودی ها خیلی خوب بود. چهارم این که تنها درس قشنگی که تو ترم سه دارم نظریه زبان ها و اتوماتاعه. پنجم این که هیچ وقت به هیچ کس به جز خودتون اعتماد نکنید. ششم این که رمان خوندن کار خوبیه. هفتم هم این که توعیتر جای وبلاگ رو نمی گیره.

 چالوس شهر کوچیک و قشنگیه ولی خب من آب و هوای خشک رو بیشتر دوست دارم. از اون طرف هم دریای آبی، زمین سبز پوش و هوای سفید چیزایی ان که اصفهان و تهران ندارن یا حداقل کمتر دارن.

انتخاب واحد این ترم به من ۷ واحد کلن رسید، دی اس و ادبیات. بعدن تو ترمیم رسوندمش به ۱۸ واحد ولی در آخر آنالیز عددی رو حذف کردم و به جاش معادلات رو برداشتم. موقع ترمیم من تو قطار بودم و چون دیتا تو راه برای این جور مقاصد جواب نمی ده سپردم به یکی که برام انتخاب واحد بکنه. ولی اگه میشد خودم بکنم خیلی بهتر بود. اولش کلی می ترسیدم که حذف ترم شم چون کمتر از ۱۲ واحد دارم اما خب آخرش این طور نشد، کلن نگرانی ها الکی بودن.

امسال من، امیرحسین اخلاصی و علی پرتوفرد سرگروه اردوی راه روشن ورودی ها شده بودیم. اردوی خوبی بود، با آدم های جدیدی آشنا شدم، همچنین سخنرانی دکتر رزوان عالی بود!

 من و امین از بهترین خوبای روزگار- اردوی راه روشن- مشهد ۱۳۹۵

درسایی که این ترم دارم تا الان فقط اتوماتا قشنگ بوده، چون خیلی دقیقه و حرفای قشنگی توش زده میشه. درس توی ترم سه چارت نیست ولی چون من می خواستم حتمن با دکتر دانشگر درس بردارم، برش داشتم ولی ایشون چون رییس دانشکده شدن دیگه درس رو ارائه نمی دن و دانشجوی دکتریشون ارائه میده. هرچند به خوبی خود دکتر دانشگر نیست ولی باز هم خیلی خوبه. من که خوشم میاد!

آره دیگه نمی خوام شرح بدم چرا و اصلن بعدن یادم بمونه ولی قضیه اینه که هیچ وقت کاری رو به یکی دیگه (هرچند آدم خبره ای باشه) نسپارید مگه این که یا کارتون براتون خیلی مهم نباشه یا این که طرف دیگه خیلی دلسوز باشه.

رمان خوندن هم کار خوبیه دیگه! بخونید آقا بخونید. هر چند من آدم کتابخونی نیستم ولی دوست دارم. قرار شده تحلیل و خلاصه ای برای مزرعه حیوانات جورج اورول بنویسم. اگه چیز خوبی از آب در اومد ممکنه این جا هم آپلودش کنم حتی!

تازگیا شروع کردم به توعیت کردن. چرت و پرت و طنز توش می نویسم. گفتم شاید بد نباشه اینجا هم معرفیش کنم:  خودشی یا داداشش؟

فعلن. باشه تا بعد :)

۶ نظر

شانزدهمین کارسوق بزرگ ریاضیات

هفته ی قبل* محمد ذولعلا تماس گرفت گفت که آخر هفته کارسوق ریاضیه و پاشو بیا کمک. من هم باش هماهنگ کردم سه تایی با داداشم و پارسا رفتیم کارسوق. روز اول من یه کلاس داشتم که درباره ی بی نهایت ها توش حرف می زدم، به طور خاص تر مساله های هتل آقای هیلبرت و پارادوکس زنون رو مطرح کردم. داداشم هم کلاس درباره ی شعبده بازی با ریاضیات داشت. کلاس ها خیلی خوب بودن، کلا تجربه تدریس و با بچه ها بودن خوب بود. وضعیتشون هم بگی نگی بد نبود. حدود ۵۰-۶۰ دانش آموز از سمپاد های شهر های اصفهان، زنجان، قم، کاشان، نجف آباد و بقیه شون که یادم نمیاد شرکت کرده بودن.

روز اول من یه کلاس درباره ی شمارا یا ناشمارا بودن مجموعه ها داشتم. ریزمطالب چیزهایی رو هم که مطرح شد توی پی دی اف زیر نوشتم. بچه ها عمومن نصفشون نمی دونستن بی نهایت چیه ولی بقیه تا حدود خوبی مساله رو درک می کردن و کمتر افرادی هم می تونستن سوال حل کنن! داداشم هم یه کلاس درباره ی شعبده بازی های باریاضی داشت  و در عمل بیشتر همین کارهایی که متمجیشن ها میکنن رو داشت تو کلاس توضیح می داد (البته بدون پاسور!). از زنگ دوم هم پارسا به صورت خیرخواهانه دستیارش شد و دوتایی سرکلاس از این کارهای خاک بر سری می کردن! کلاس دیگه هم با کیوان بود و داشت رنگ آمیزی بهشون درس میداد.بعد از کلاس ها هم قرار بود یه کارگاه داشته باشن بچه ها و بعدش هم استخر که البته ما نرفتیم :(

ریز مطالب کلاس بی نهایت ها

روز دوم هم یک سری کلاس های اساتید دیگه بود. استاد تحویلیلان کلاسی داشت درباره ی این که چرا گاهی اوقات تصمیمات زندگی با نتیجه ای که حساب کردن امیدریاضی سود به دست میاد منطبق نیست! مثل بیمه کردن یا شرکت کردن توی لاتاری. یه کلاس دیگه هم استاد شفیعیون داشتن که انگار خیلی خوب بوده و من از دست دادم. اون یکی کلاس رو هم نمی دونم. بعد از ظهر نشستیم چهارتایی من و داداشم و پارسا و محمد سیطره بازی کردیم (هرچند ما دفعه ی اولمون بود که بازی می کردیم) ولی خیلی حال داد! من با یه مقدار گپ اول شدم، کلی شانسم گفت! بعد از اون برای اصفهان گردی رفتیم چهل ستون و سرپرستی دو تا از تیم ها با من بود، کلی خوش گذشت عکس های خیلی خوبی هم گرفتیم که متاسفانه الان همشون رو ندارم و بچه ها همت نمی کنن عکسارو برسونن دستمون! برای همین عکس ها هم از محمد خیلی خیلی تشکر می کنم!

بقیه عکس ها در ادامه مطلب! (به محض این که عکس های دیگه ای دستم رسید اون ها رو هم می ذارم)

بعد که از چهل ستون برگشتیم رفتیم توی راهروی مدرسه تلویزیون روشن بود و اگه اشتباه نکنم بازی یک هشتم کیمیا علیزاده بود. همون جا یکی از بچه ها گفت که اینا هیچ کدومشون هیچی نمی شن، همون موقع باهاش شرط بستم که کیمیا علیزاده مدال میاره (اون موقع شرط مسخره ای بود چون اگه اشتباه نکنم هنوز ایران کار خاصی نکرده بود و کشتی فرنگی کارها هم پشت سر هم داشتن می باختن). که بعد از اون علی زاده پشت سرهم داشت سه امتیازی می گرفت و آخر هم اگه اشتباه نکنم سرامتیاز حریف رو برد! کلی حال کردم! دیگه بعد از اون کار خاصی نبود به جز آب بازی شب و  شب رو تو مدرسه خوابیدیم.

صبح روز سوم دیگه کسی حال بیدارشدن نداشت! به زور بیدارشدیم و به اجبار شهاب داور مسابقات نهایی شدیم! یجورایی همون هیات ژوری. اولش فک می کردم کار مسخره ای باشه ولی جو بچه ها تا حدی فان بود و خیلی خوش گذشت! مسابقات به صورت دو حذفی بودن که توشون فقط طلا و نقره و برنز امتیاز می گرفتن و شش تا بازی هم بود که هر کدوم از تیم ها یه نماینده برای هر بازی می فرستاد. بازی ها اکثرن بازی های ترکیبیاتی ای بودن که فهمیدن استراتژی شون یکم برای بچه ها سخت بود و برای همین بی مزه نمی شدن!

بعد از اتمام مسابقات ما هم دیگه برای اختتامیه نموندیم و یادگاری ها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. گویا اختتامیه خیلی فان بوده و کلیپ جالبی هم براش درست شده بوده. در پایان باید از آقای دلوی و بصیریانی که مسولان اصلی کارسوق بودن و با وجود مشغله های دیگه ای که دارن باز هم فعالیت پژوهشی تو مدرسه می کنن تشکر کنم. یه همچین اتفاقات خوبی همش مدیون این دونفره! ( والبته کمی قبل تر با آقای میرزاخانلو) و همین طور مسابقات مولتی ویتامین. خیلی خوش گذشت. دوست دارم از این سال به بعد هر سال توی کارسوق شرکت کنم! این دفه با یکی از باحالترین آدمایی که تاحالا دیده بودم آشناشدم «مهران». همونی که تو عکس سیبیل داره، دمش گرم!

پ.ن: این هفته ی قبل که نوشته شده غلط نیست، قراربوده این پست سی ام مرداد نوشته باشه ولی چون الان یعنی۱۱ شهریور تموم شده یه مقدار مشکلات فرازمانی به وجود اومده!

۴ نظر

Hell on Hills

اخطار: این مطلب نیاز به ویرایش دارد.

چند هفته پیش اردوی جهادی رفته بودیم، به روستایی به نام بهرام آباد در حوالی فریدون شهر. واقعن اولاش سخت بود چون برنامه روزانه این طور بود که همه بعد برای نماز صبح که بیدار می شدن دیگه بعدش نباید می خوابیدن و می رفتیم ورزش صبحگاهی و صبحونه و بعدش هم کار تا زمان قیلوله (یک ساعت قبل از نماز ظهر) و نماز و ناهار و یه چرت کوتاه و دوباره برگشتن سر کار تا غروب آفتاب. ولی خب ما گروه و سرگروه خوبی داشتیم وخیلی زودتر از بقیه گروه ها پروژه مون رو تموم می کردیم. البته این رو هم بگم که پروژه ها چیزی بیشتر از ساخت دستشویی و حمام یا کندن راه لوله نبودن! :)

اما همین ها هم اونجا واقعن سخت بودن. بهرام آباد توی یک دره در یه منطقه ی کوهستانی قرار داره. خیابون هم که وجود نداره باعث می شد بردن مصالح خیلی سخت باشه. تا یک جایی رو نیسان بالا میومد بقیه اش رو هم باید دستی می بردیم، فرغون یا ابزار دیگه ای نداشتیم. برای نشون دادن سختی بردن مصالح همین بس که بیش از حدود ۱۰۰ متر راه داغون سر بالایی رو تک نفره سیمان ۵۰ کیلویی می بردیم ، شن ها رو با سطل می رسوندیم و برای بلوک ها هم که دیگه پیرمون در اومد. این ها همه به کنار، بینمون هم کاربلد کم بود و کلن بار اولی بود که بیل دستمون می گرفتیم که بار بزنیم برای همین کلی غیر اصولی کار می کردیم که راندمان کار میومد پایین و باعث می شد زودتر خسته بشیم.

همه این ها یک طرف، از طرف دیگر قرار بود کار فرهنگی هم توی روستا انجام بشه. اما مشکلات خاص خودش رو داشت که طاقت فرسا می کرد کار رو. روستایی ها با این که اکثرن رابطه خویشاوندی دور یا نزدیک داشتن ولی چندان با هم خوب نبودن هرکس بیشتر به فکر منافع خودش بود و با بقیه خیلی خوب نبود در حدی که می شد گفت حسادت داشتن. یه بار چند نفر بودیم جلوی در مانگاه روستا هی نیسان میومد ما بار شن می زدیم. یکی از دفعات هم داداشم برای کمک با نیسان رفت به طرف مقصد. از قضا اونجا دعوا شده بود و همسایه ی کسی که قرار بود پروژه ای توی خونه اش ساخته بشه اومده بود می گفت چرا برای این می سازید و باید برای من بسازید و از این حرفا. خیلی مزخرف بود این وضعیت، واقعن نمی شد تحملش کرد. یا یه بار دیگه رفته بودیم برای یک حونه حموم و دستشویی بسازیم حدود سه ردیف بلوک زده بودیم با جای لوله رو هم باز کرده بودیم، مونده بود چاه رو بکنیم که بشه جای لوله رو آماده کرد. تا چاه کندن شروع شد همسایه ی پایینی اومد داد کشید و هوار که دارید بوش میاد تو خونه ی من و این حرفا. چون اونجا کوهستانی بود خونه پایینی تقریبن مثل طبقه ی زیرین طبقه  خونه ی بالایی بود ولی حرفش بیراه بود چون حدود چهار متر فاصله داشت تا اونجا. هیچی دیگه ما هم کارو ول کردیم چون داشتن می رفتن فامیلاشونو بیارن برای دعوا. حالا این جالبه که همسایه پایینی که کارو متوقف کرده بود یه پیرمرد بود که عموی خونه ی بالایی می شد. همین چیزا باعث می شد کار فرهنگی خیلی اونجا سخت باشه!

یه روز صبح اوستا کار طراز می خواست و ما نداشتیم، قرار شد من برم از دور و بالا ترین پروژه قرض بگیرم و برگردم. صبح زود بود. توی کوچه ها هیچ کس نبود و همین یکم حس بدی به آدم می داد. سرم پایین بود توی کوچه داشتم می رفتم که یهو دیدم صدای سگ میاد. خیلی هم صداش نزدیک بود، برگشتم دیدم از توی یکی خونه ها یه سگ سیاه در اومده بیرون دنبال من. هیچ کسی از اهالی ده هم نبود که سگه رو دور کنه. همون جا وایسادم تو چشاش نگاه کردم. اون هم تو چشای من نگاه می کرد.حدود ۵،۶ متر باهاش فاصله داشتم یه قدم که بر می داشتم اون هم جلو میومد تا این که بعد از یه مدت طولانی نگاه توی چشای هم راهمو گرفتم که برم و پشتم رو هم دیگه ندیدم، اون هم دیگه ول کرده بود. این دفعه واقعن سگ فهمیده ای به تورم خورده بود. وقتی که طراز رو گرفتم وداشتم برمی گشتم یه سگ سفید از فاصله ۲۰-۳۰ متری داشت واق واق می کرد. من عینک نداشتم که بفهمم برای من دارم می کنه یا نه راهمو گرفتم که بیام. اون هم می دوید تا این که رسیدم به یه خونه ای چن نفر بیرونش بودن سگه رو ردش کردن بره وگرنه این دفعه دیگه این یکی ول کن نبود!

در پایان بگم که از بهترین اردوهایی بود که تا به حال رفته بودم هر چند زودتر از بقیه برگشتیم ولی خیلی خوب بود. با چند روز حموم نرفتن و کافی نخوابیدن و زیاد کار کردن ولی تجربه ی خوبی بود. البته ابن رو هم بگم که از نظر غذا وضعیتمون خیلی خوب بود وآشپز خوبی داشتیم. در خوبی غذا همینو بگم براتو که یه شب برنج و کنسرو تن ماهی خوردیم. این غذا برای اردو جهادی لاکچری حساب می شه. در کل خیلی خوب بود که یکم تابستون کار کنیم و گرما بکشیم و بار ببریم و وضعیت روستایی رو ببینیم. یکی دیگه از مشکلات این روستا نداشتن جاده مناسب بود به صورتی که اتوبوسمون توی یکی از پیچ های دره ای نمی تونست بپیچه و گلگیرش به پایین گیر می کرد. حدود یکی دو ساعت برای همین کار مجبور شدیم بار اوتوبوس رو خالی کنیم  وبا وانت بفرستیم و .... . همین راه بد و طولانی قیمت مصالح رو می برد بالاتر به طوری که اگه اشتباه نکنم قیمت هر بلوک توی اصفهان ۴۰۰ تومان، فریدون شهر ۷۰۰ تومان و بهرام آباد ۱۰۰۰ تومان بود!


یه چیزی که تو اردو خیلی ذهن منو مشغول کرده بود این بود که آیا این کارها اصلن تاثیری دارن یا نه؟! منظورم اینه که حالا اگه چن تا پروژه عمرانی انجام شه یا کار های فرهنگی آیا تاثیر زیادی می ذاره؟! چون واقعیت اینه که محرومیت خیلی زیاده مخصوصن در اون حوالی روستاهای با وضعیت اسف بار تر هم بود و حتی اهالیشون بعضی روز ها می اومدن و می خواستن که بچه ها اون جا هم یه کارهایی بکنن ولی آیا این اردو ها نیاز مردم مناطق محروم رو جواب می دن؟! واقعیت اینه که به نظر من به یه چیزی خیلی قوی تر و بزرگتر از اردو های موقت ده روزه تو یه سال نیاز دارن. و اگه به جای  این همه نیروی انسانی که دانشجوهان اکثرن، یک سوم این تعداد کارگر کاربلد استفاده شه خیلی زودتر پروژه ها انجام می شن ولی چیزی که مهمه اینه که اردوی جهادی بیشتر از اون که سازندگی عمرانیش مهم باشه،  که جهادگرا رو می سازه و با وضعیت غیر شهر نشین ها آشناشون می کنه. اینه که مهمه که چند روز دور از شهر و اینترنت و حتی خط ندادن گوشی و ... توی طبیعت کار بکنی و خودت رو برای این که برگشتی از اردو آماده کنی. نمی خوام طولانی بنویسم ولی حرفم اینه که اردوی جهادی  در درجه اول خیلی خوبن برای جهاد گرا و  بعدتر برای محرومین.


پ.ن: اسم مطلب از سریال Hell on Wheels تاثیر گرفته.

۲ نظر

فاکتوریل!

دیروز صبح ساعت نه امتحان AP داشتم و دیشبش هم خودم رو آماده کرده بودم، ولی درست نخوابیده بودم. ماه رمضونه دیگه درست نمیشه خوابید. شب دیر می خوابی، تا یه ذره هم چشمات رو هم می ره باید پاشی سحری بخوری و این قضایا. ساعت ۷ آلارم گذاشتم که بیدار شم و دوباره صبح یکم دیگه بخونم و بعدش برم دانشگاه. ساعت ۷ با صدای گوشی بیدار شدم ولی نمی دونم چی شد که دوباره غش کردم، اصلن بعدش یادم نمیومد که چجوری دوباره خوابم برده. هیچی  گرفته بودم خوابیده بودم که یهو  از خواب بیدار شدم دیدم ساعت حدود ۹:۱۰ دقیقه اس، سریع لباس پوشیدم و دویدم تا نه و ربع خودمو رسوندم در دانشگاه. این رو هم بگم که چون عجله داشتم یادم رفت عینکمو بذارم. وقتی رسیدم دانشگاه به یه مشکل دیگه ای هم برخوردم این بود که نمی دونستم امتحان کجا برگزار می شه، دیروز می خواستم از آموزش چک کنم ولی احسان گفت نمی خواد، فردا می ری می بینی بچه ها کجا جمع شدن، می فهمی امتحان همون جاس. ولی خب من دیر رسیده بودم و همه سرجلسه بودن. شروع کردم ابنس (ساختمان ابن سینا) رو کلاس به کلاس بگردم. ولی چون عینک نداشتم خیلی مشکل بود باید می رفتم دم در کلاس، دقیق داخلشو بررسی می کردم تا بفهمم چه امتحانیه. این رو هم این جا بگم که من بدون عینک، از دور فقط رنگ لباس های ادما رو تشخیص می دم نه چهره هاشونو، خیلی برام سخت بود. یهو به ذهنم رسید رفتم نگهبانی ابنس ازش بپرسم امتحان کجاست؟ رفتم و بهش گفتم اون هم با کمی طعنه که دیر رسیدی و یعنی این که نمی خواد بری و  تو ارزششو نداری و ... آخرش حواب داد گفت تالار پنج! در حالی که من داشتم توی ابنس دنبال مکان امتحان می گشتم. هیچی  دیگه دویدم به سمت تالار ها و رفتم تالار پنج، حدس می زدم اون جا هم مراقبا بگن برگرد خونتون و ... چون مرافب هایی که آموزش می ذاره معمولن زیاد گیر می دن ولی از شانس این دفعه آدم های خوبی بودن، سریع بهم گفتن حله و برو شماره صندلیتو ببین. دوباره کلی دویدم تا اول تالارها و شماره صندلیم رو پیدا کردم و آخرش هم با راهنمایی یکی از مراقبا صندلیمو پیدا کردم.


حالا تازه امتحان شروع شده بود، سه ساعت وقت داشت. اولش کلی نفس نفس می زدم و به خاطر دویدن دهنم خشک شده و بود و پاهام می لرزید البته کاریش نمی شد کرد.  حدود ربع ساعت با همون وضعیت ادامه دادم و جاتون خالی امتحان هم امتحان خیلی مزخرفی بود. هرچند علاقه و احترام خاصی برای استاد بومری قائلم ولی کلن با سیستم ارزشیابی و نمره دهیشون حال نمی کنم، اساسن بدم میاد. سوال یک حدود سه و نیم صفحه کد بی معنی بود که توش همه ی ارث بری و سطح دسترسی و اینام و رفلکشن و  اکسپشن هندلینگ و کوفت و زهرما رو ... اومده بود، گفته بود اینو کامپایل کنید ببینید جوابش چی می شه. سوال دو هم اومده بود کد سوال یکو بیشتر و پیچده ترش کرده بود و گند زده بود بهش و گفته بود  حالا اینو دیباگش کنید. سوال سه یکم منطقی بود، یه کد داده بود می خواست طوری دستکاریش کنیم که ترد هاش مشکل زمانی نداشته باشن. سوال چهار هم گفته بود یه یو ام ال برای یک بازی شبکه ای طراحی کنید که بشه وفتی سرور در حال اجرائه بهش فیچر(کلاس) اضافه کرد و اونو ران کنه. من تا به حال با همچین چیزی مواجه نشده بودم! با این نوع امتحان مدتش به سه ساعت و نیم تمدید پیدا کرد چون بیشتر نمی شد. بعدش  یه سری دیگه تالار پنج امتحان داشتن. به هر نحوی بود امتحانو دادم و آخرش وقتی از سر جلسه پاشدم مستقبم برگشتم خوابگاه و یه دوش گرفتم که حالم عوض شه و برای امتحان زبان که امروز دارم آماده شم. هر چند خیلی نخوندم براش و به جاش نشستم اسپایدر من و لیمیتلس رو دیدم. الان هم که دارم اینو می نویسم حدود یک ساعت دیگه امتحان دارم.


چیزی که می خواستم از نوشتن این متن نتیجه بگیرم این بود که آدم نباید هیچ وقت برنامه خوابش رو که مال طبیعت بدنشه به هم بریزه حالا هر چی می خواد دلیلش باشه. من خودم شاید همیشه اینطور نباشم ولی دوست دارم این طور باشم که ساعت ۱۲ شب بخوابم و ۸ صبح بیدارشم. دقیقن همونطور که هورمون هایی که زمان خواب ترشح می شن بیشتر ساعت ۱۲ ترشح می شن. البته این رو هم بگم که این اتفاق برای من خیلی خوب بود چون توی این دوره ی امتحانات کلی به خاطر تکراری بودن روز ها کسل شده بودم و نیاز داشتم به کمی هیجان!


پانوشت: عکس ها مرتبط با پست نیستن، صرفن چون قشنگ بودن گذاشتم که بمونن!

۱۰ نظر

برای دکتر د...

این پست رو برای این می نویسم که یکی از بهترین، خوش اخلاق ترین و با سوادترین آدمایی رو که تابه حال دیدم رو مبادا بعدن فراموش نکنم.

کسی که نشون می ده یه ریاضی دان می تونه چقدر نشاط داشته باشه!

هر وقت که ایشون رو می بینم کلی خوشحال می شم.

دیگه قضیه گودل و مساله دهم هیلبرت رو با نام ایشون به یاد می یارم.

به امید این که ریاضی دان های بیشتری مانند استاد رو ملاقات کنم و سعی کنم همیشه پرفکت باشم.

ایشالله چند تا درس اساسی با دکتر بردارم! و همچنین آرزوی عمر دراز و باسعادت برای استاد!


پ.ن: این پست رو قرار بوده خیلی وقت پیش بنویسم، حدودن اوایل ترم دو ولی الان دارم منتشرش می کنم.

۵ نظر

مرگ تدریجی یک فعالیت!

به نام او

بعد از کامل کردن مقاله مربوط به صفحه تصویری، رفتم سراع نوشته ی زیر رو که قبل تر شروع به ترجمه اش کرده بودم . اما چون فایل اصلی رو به خاطر یک کار احمقانه از دست داده بودم مجبور شدم از صفر شروع کنم هرچند کار زیادی نبود. اول مقاله به معرفی رابطه اویلر می پردازه، بخش بعدی به نامسطح بودن گراف ها و در بخش آخر هم به رنگ آمیزی گراف های مسطح. نوشته ی کوتاهیه ولی پرمغر. یه چیز دیگه اون هم این که دیگه خسته شدم و تقریبن دارم احساس می کنم که ترجمه و حروفچینی با تک کافیه و دیگه دارم برای این کار پیر می شم وقتشه که خودم رو از این صنعت دور کنم، تا بعدن چه شود!

گراف های مسطح

برای صفحه اول ای نوشته می خواستم یه عکسی رو انتخاب کنم که واقعن قشنگ و مرتبط با موضوع مقاله باشه. ولی خب یه اصلی که هست اینه که اگه یه عکس خیلی قشنگ باشه معمولن به کارتون نمیاد و به موضوع کارتون بی ربطه یا اگه هم مرتبط با موضوع باشه قشنگ نیست! یه چیزی مثل قضیه CAP! ولی خب این عکس برخلاف این قضیه عه! هم خود عکس قشنگه هم به مسطح بودن ربط داره و هم به رنگ آمیزی!

عید و هم چنین تعطیلی امروز رو بهتون تبریک می گم! طرح زیر رو چند سال پیش زده بودم، تو ویلاگ قبلی ام گذاشته بودم. امروز این جا هم آپلودش می کنم. خودم که خیلی ازش خوشم میاد!

 برای مشاهده ی عکس با سایز بزرگتر کلیک کنید.

پ.ن: راستی الان یه حضور دیگه در تلویزیون هم به Hall of Fame ام اضافه شد. بعله دیگه مشهور شدیم!

فعلن!

۱ نظر

کلیدی بر آغاز یک همکاری علمی!

به نام دوست

هشدار: این پست حاوی چرندیات است.

امروز آخرین و بهترین میان ترم نیمسال دوم رو دادم (منطق ریاضی). اعصابم خورده از بس که ریاضی عمومی دو درس چرت و مزخرف و آشغالیه. منطق خیلی قشنگه فقط باید اولش یه ذره راه بیفتی . حتی اکیدن بهتر از ترکیبیاته. سوالای منطق همشون منطقی ان! البته این رو هم باید اشاره کنم که تقریبن بهترین استاد ایران و تی ای ها این ترم تدریس می کردن و این خودش خیلی مهم بود. بعد از امتحان نشستم این مقاله رو ویرایش و آماده کردم. قراره قسمت دومش رو اسماعیل بنویسه! مقاله در مورد صفحات تصویری و طراحی بلوکی عه.این هم شد یه همکاری علمی.

صفحات تصویری متناهی، بلوک ها، مربع های لاتین، کدها و چیز های ساختگی زیبای دیگر: قسمت اول

دیروز هم جشن ۵۰مین سالگرد دانشگاه بود و کلی آدم خفن اومده بودن دانشگاه. این دو تا طرح رو هم برای کانال شریف کلاب به مناسبت پنجاهمین سالگرد در عرض ۵ دقیقه زدم. 

چند وب آورد ۲!

به نام او

 این پست ادامه ی پست قبلیه ولی چندان مطلب منطمی توش نیست. بیشتر موارد زیر برگرفته از بلاگ اشتباهی اند. در ادامه چند تا عکس و گفتاورد جالبی رو که بهشون برخوردم قرار می دهم. و در این بین هم چند تا عکس که قبلن خودم طراحیشون کرده بودم و توی گوگل پلاس نشر داده بودم رو می گذارم. برا همین این پست به هم ریخته و پراکنده می شه ولی خب دوشواری نداره! یه مشکل دیگه ای هم که این بیان  علاوه بر چیرایی که در پست های قبلی مطرح شد داره، اینه که یه سیستم درست و حسابی برا انتخاب فونت نداره. الان برا همین من نمی تونم فونت این متن رو درست بکنم.


اگه من این جمله رو می گفتم، می گفتم: هر قدیس آینده ای دارد و هر گناهکاری گذشته ای! قدیس ها که لزومن معصوم نیستن در نتیجه باید حواسشون به آیندشون باشه و گناهکارا هم که  از اول گناهکار نبودن و  تو گذشتشون می شه کارهای خوب و چیزهایی که بشه بهش امیدوار شد پیدا کرد!

۸ نظر