پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کاربرد ریاضی» ثبت شده است

شانزدهمین کارسوق بزرگ ریاضیات

هفته ی قبل* محمد ذولعلا تماس گرفت گفت که آخر هفته کارسوق ریاضیه و پاشو بیا کمک. من هم باش هماهنگ کردم سه تایی با داداشم و پارسا رفتیم کارسوق. روز اول من یه کلاس داشتم که درباره ی بی نهایت ها توش حرف می زدم، به طور خاص تر مساله های هتل آقای هیلبرت و پارادوکس زنون رو مطرح کردم. داداشم هم کلاس درباره ی شعبده بازی با ریاضیات داشت. کلاس ها خیلی خوب بودن، کلا تجربه تدریس و با بچه ها بودن خوب بود. وضعیتشون هم بگی نگی بد نبود. حدود ۵۰-۶۰ دانش آموز از سمپاد های شهر های اصفهان، زنجان، قم، کاشان، نجف آباد و بقیه شون که یادم نمیاد شرکت کرده بودن.

روز اول من یه کلاس درباره ی شمارا یا ناشمارا بودن مجموعه ها داشتم. ریزمطالب چیزهایی رو هم که مطرح شد توی پی دی اف زیر نوشتم. بچه ها عمومن نصفشون نمی دونستن بی نهایت چیه ولی بقیه تا حدود خوبی مساله رو درک می کردن و کمتر افرادی هم می تونستن سوال حل کنن! داداشم هم یه کلاس درباره ی شعبده بازی های باریاضی داشت  و در عمل بیشتر همین کارهایی که متمجیشن ها میکنن رو داشت تو کلاس توضیح می داد (البته بدون پاسور!). از زنگ دوم هم پارسا به صورت خیرخواهانه دستیارش شد و دوتایی سرکلاس از این کارهای خاک بر سری می کردن! کلاس دیگه هم با کیوان بود و داشت رنگ آمیزی بهشون درس میداد.بعد از کلاس ها هم قرار بود یه کارگاه داشته باشن بچه ها و بعدش هم استخر که البته ما نرفتیم :(

ریز مطالب کلاس بی نهایت ها

روز دوم هم یک سری کلاس های اساتید دیگه بود. استاد تحویلیلان کلاسی داشت درباره ی این که چرا گاهی اوقات تصمیمات زندگی با نتیجه ای که حساب کردن امیدریاضی سود به دست میاد منطبق نیست! مثل بیمه کردن یا شرکت کردن توی لاتاری. یه کلاس دیگه هم استاد شفیعیون داشتن که انگار خیلی خوب بوده و من از دست دادم. اون یکی کلاس رو هم نمی دونم. بعد از ظهر نشستیم چهارتایی من و داداشم و پارسا و محمد سیطره بازی کردیم (هرچند ما دفعه ی اولمون بود که بازی می کردیم) ولی خیلی حال داد! من با یه مقدار گپ اول شدم، کلی شانسم گفت! بعد از اون برای اصفهان گردی رفتیم چهل ستون و سرپرستی دو تا از تیم ها با من بود، کلی خوش گذشت عکس های خیلی خوبی هم گرفتیم که متاسفانه الان همشون رو ندارم و بچه ها همت نمی کنن عکسارو برسونن دستمون! برای همین عکس ها هم از محمد خیلی خیلی تشکر می کنم!

بقیه عکس ها در ادامه مطلب! (به محض این که عکس های دیگه ای دستم رسید اون ها رو هم می ذارم)

بعد که از چهل ستون برگشتیم رفتیم توی راهروی مدرسه تلویزیون روشن بود و اگه اشتباه نکنم بازی یک هشتم کیمیا علیزاده بود. همون جا یکی از بچه ها گفت که اینا هیچ کدومشون هیچی نمی شن، همون موقع باهاش شرط بستم که کیمیا علیزاده مدال میاره (اون موقع شرط مسخره ای بود چون اگه اشتباه نکنم هنوز ایران کار خاصی نکرده بود و کشتی فرنگی کارها هم پشت سر هم داشتن می باختن). که بعد از اون علی زاده پشت سرهم داشت سه امتیازی می گرفت و آخر هم اگه اشتباه نکنم سرامتیاز حریف رو برد! کلی حال کردم! دیگه بعد از اون کار خاصی نبود به جز آب بازی شب و  شب رو تو مدرسه خوابیدیم.

صبح روز سوم دیگه کسی حال بیدارشدن نداشت! به زور بیدارشدیم و به اجبار شهاب داور مسابقات نهایی شدیم! یجورایی همون هیات ژوری. اولش فک می کردم کار مسخره ای باشه ولی جو بچه ها تا حدی فان بود و خیلی خوش گذشت! مسابقات به صورت دو حذفی بودن که توشون فقط طلا و نقره و برنز امتیاز می گرفتن و شش تا بازی هم بود که هر کدوم از تیم ها یه نماینده برای هر بازی می فرستاد. بازی ها اکثرن بازی های ترکیبیاتی ای بودن که فهمیدن استراتژی شون یکم برای بچه ها سخت بود و برای همین بی مزه نمی شدن!

بعد از اتمام مسابقات ما هم دیگه برای اختتامیه نموندیم و یادگاری ها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. گویا اختتامیه خیلی فان بوده و کلیپ جالبی هم براش درست شده بوده. در پایان باید از آقای دلوی و بصیریانی که مسولان اصلی کارسوق بودن و با وجود مشغله های دیگه ای که دارن باز هم فعالیت پژوهشی تو مدرسه می کنن تشکر کنم. یه همچین اتفاقات خوبی همش مدیون این دونفره! ( والبته کمی قبل تر با آقای میرزاخانلو) و همین طور مسابقات مولتی ویتامین. خیلی خوش گذشت. دوست دارم از این سال به بعد هر سال توی کارسوق شرکت کنم! این دفه با یکی از باحالترین آدمایی که تاحالا دیده بودم آشناشدم «مهران». همونی که تو عکس سیبیل داره، دمش گرم!

پ.ن: این هفته ی قبل که نوشته شده غلط نیست، قراربوده این پست سی ام مرداد نوشته باشه ولی چون الان یعنی۱۱ شهریور تموم شده یه مقدار مشکلات فرازمانی به وجود اومده!

۴ نظر

بیابان گردی

به نام او

یکی از معروف ترین معماهای ریاضی که توی مسابقات و کارسوق ها استفاده می شه. مساله گذر از بیابانه. یادمه یه سال یه نسخه ای از این سوال رو هم برای مرحله دوم کارسوق ریاضی پیشنهاد کردم. سوال در مورد اینه که مقداری سوخت بایک جیپ در یک پایگاه داریم که ظرفیتی برای حمل سوخت دارد و همچنین برای حمل سوخت آهنگ مصرفی هم دارد. حداکثر چقدر می شه از پایگاه فاصله گرفت؟ در موزد این مساله، راه حل و کاربرد آن نوشته ی زیر رو آماده کردم. نسحه انگلیسی سوال را با صورت دیگری در TrueShelf ببینید. TrueShelf یک سایت شامل مجموعه سوالات ریاضی برای سه سطح دبیرستانی، کارشناسی و  دانش آموخته است. اکثر سوالاتش رو به زبان روونی نوشته، پیشنهاد می کنم حتمن ببینید.

همونطور که در دو پست قبل نوشته بودم، دیگه از فونت های تکراری برای تک خسته شدم و می خوام از فونت های استاندارد و زیبای دیگری برای تنوع استفاده کنم. برای همین تصمیم گرفتم این مقاله رو با  قلم گندم حروف چینی کنم، ولی مشکلاتی از قبیل هماهنگ نبودن قلم انگلیسی و فارسی، نارسایی در عبارات ریاضی و نبود یک سری از نشانه ها وعلائم من رو منصرف کرد. هر چند این قلم برای یک متن فارسی ساده خیلی خوبه ولی هنوز به قدر کافی برای متن های ترکیبی انگلیسی و ریاضی خوب نیست. این هم عکسی از حروف چینی با قلم گندم، من که ازش خیلی خوشم اومده بود. خیلی حیفم اومد که نتونستم ازش استفاده کنم.

الان که نتونستم از این قلم مدرن استفاده کنم، مثل کتاب های قدیمی حروف چینی کردم و این طوری شد:

بیابان گردی

یاحق!

خوابگاه
۱ نظر

جاوا بازی - OneMoreLine

این ترم برای پروژه ی مبانی قرار بود یه باری رو با جاوا بزنیم. اسم بازی هم OneMoreLine بود که من تا اون موقع بازی نکرده بودم و   حتی همین الانش هم نسخه ی اصلی رو بازی نکردم. فقط سر کلاس از دور دیده بودم حدودن چیه. بازیش این طوریه که یه توپی هست که با گرفتن یک دکمه  دور نزدیکترین مرکز نسبت به خودش می چرخه و با رها کردن دکمه روی خط راست به مسیر خودش ادامه می ده. همین جوری نشستم که بزنمش بعد برای نحوه ی حرکتش چن تا حالت مختلف در آوردم. اول اون چیزی رو که نسبتن شبیه بازی های موشکی آتاری بود، زدم. همچین الکی هم نبود ها! ریاضیات دبیرستان کلی به دردم خورد. حالا هی بگید اینا به درد چی می خورن! برای چرخش از ماتریس دوران و برای این که جهت ساعت یا پاد ساعتگرد رو تشخیص بدم از ضرب خطی بردار شعاع و بردار سرعت کمک گرفتم.بعد نشستم کاری کنم که برای چرخش، این طور نباشه که توپ دور مراکز بچرخه و کل مراکز دور توپ بچرخن. این جا بود که اومدم زمانی که توپ می چرخه نزدیک ترین نقطه بهش و نه یک مرکز ثابت رو دادم. بعد  نتیجه اش عملن این می شد که اگه دکمه رو همین طوری نگه داری یه پوش  از چند تا نقطه بهت می ده. (به احتمال خوبی پوش محدب)
این بازی به ظاهر ساده ارتباط خوبی با ریاضی دبیرستانی داشت. کلی کیف کردم :)
در ادامه چند تا عکس و دو نسخه از بازی رو می گذارم. پیشاپیش می گم که کدم کثیف و ناخواناترین کد ممکنه.

۱ نظر