پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کارسوق ریاضی» ثبت شده است

۱۷مین کارسوق

به نام او

خب مرحله یک کارسوق امسال هم گذشت و یه سری سوال با آرین(تاجمیر) نوشتیم، هرچند اصلن خودمون راضی نبودیم که این جوری باشه ولی مجبور بودیم با این قالب ۴ تا کوتاه پاسخ و یه تشریحی کار کنیم. اما خب به نسبت توی پراکنده کردن نمرات چیز بدی در نیومد. سوال یک رو توی یکی از شهرها بر خلاف بقیه که نمرات پخشی داشتن همه حل کرده بودن. سوال چهار رو هم با این که سوال آسونی بود ولی چون نقیض یه مقدار طبیعی رو تو صورت سوال خواسته بودیم تعداد خیلی کمتر از انتطاری حل کردن. دوباره امسال شاهد یه چیزایی مثه پست اندر عجایب یک حرکت که قبلن به بررسی تقلب پرداخته بودم وجود داشت، مثلن این که برگه های یکی از شهر ها نیمه ی اول برگه ها همه به یک سوال خاص پاسخ غلط داده بودن و از یک جایی به بعد همه جواب درست داده بودن، فک کنم ستونی نشسته بودن و هرکس جوابشو با نفر پشت سریش چک می کرده! بگذریم، اینم از مرحله یک نوبت دوم کارسوق امسال( دوره ۱۷ ام):

آزمون :: پاسخ

بدرود

شانزدهمین کارسوق بزرگ ریاضیات

هفته ی قبل* محمد ذولعلا تماس گرفت گفت که آخر هفته کارسوق ریاضیه و پاشو بیا کمک. من هم باش هماهنگ کردم سه تایی با داداشم و پارسا رفتیم کارسوق. روز اول من یه کلاس داشتم که درباره ی بی نهایت ها توش حرف می زدم، به طور خاص تر مساله های هتل آقای هیلبرت و پارادوکس زنون رو مطرح کردم. داداشم هم کلاس درباره ی شعبده بازی با ریاضیات داشت. کلاس ها خیلی خوب بودن، کلا تجربه تدریس و با بچه ها بودن خوب بود. وضعیتشون هم بگی نگی بد نبود. حدود ۵۰-۶۰ دانش آموز از سمپاد های شهر های اصفهان، زنجان، قم، کاشان، نجف آباد و بقیه شون که یادم نمیاد شرکت کرده بودن.

روز اول من یه کلاس درباره ی شمارا یا ناشمارا بودن مجموعه ها داشتم. ریزمطالب چیزهایی رو هم که مطرح شد توی پی دی اف زیر نوشتم. بچه ها عمومن نصفشون نمی دونستن بی نهایت چیه ولی بقیه تا حدود خوبی مساله رو درک می کردن و کمتر افرادی هم می تونستن سوال حل کنن! داداشم هم یه کلاس درباره ی شعبده بازی های باریاضی داشت  و در عمل بیشتر همین کارهایی که متمجیشن ها میکنن رو داشت تو کلاس توضیح می داد (البته بدون پاسور!). از زنگ دوم هم پارسا به صورت خیرخواهانه دستیارش شد و دوتایی سرکلاس از این کارهای خاک بر سری می کردن! کلاس دیگه هم با کیوان بود و داشت رنگ آمیزی بهشون درس میداد.بعد از کلاس ها هم قرار بود یه کارگاه داشته باشن بچه ها و بعدش هم استخر که البته ما نرفتیم :(

ریز مطالب کلاس بی نهایت ها

روز دوم هم یک سری کلاس های اساتید دیگه بود. استاد تحویلیلان کلاسی داشت درباره ی این که چرا گاهی اوقات تصمیمات زندگی با نتیجه ای که حساب کردن امیدریاضی سود به دست میاد منطبق نیست! مثل بیمه کردن یا شرکت کردن توی لاتاری. یه کلاس دیگه هم استاد شفیعیون داشتن که انگار خیلی خوب بوده و من از دست دادم. اون یکی کلاس رو هم نمی دونم. بعد از ظهر نشستیم چهارتایی من و داداشم و پارسا و محمد سیطره بازی کردیم (هرچند ما دفعه ی اولمون بود که بازی می کردیم) ولی خیلی حال داد! من با یه مقدار گپ اول شدم، کلی شانسم گفت! بعد از اون برای اصفهان گردی رفتیم چهل ستون و سرپرستی دو تا از تیم ها با من بود، کلی خوش گذشت عکس های خیلی خوبی هم گرفتیم که متاسفانه الان همشون رو ندارم و بچه ها همت نمی کنن عکسارو برسونن دستمون! برای همین عکس ها هم از محمد خیلی خیلی تشکر می کنم!

بقیه عکس ها در ادامه مطلب! (به محض این که عکس های دیگه ای دستم رسید اون ها رو هم می ذارم)

بعد که از چهل ستون برگشتیم رفتیم توی راهروی مدرسه تلویزیون روشن بود و اگه اشتباه نکنم بازی یک هشتم کیمیا علیزاده بود. همون جا یکی از بچه ها گفت که اینا هیچ کدومشون هیچی نمی شن، همون موقع باهاش شرط بستم که کیمیا علیزاده مدال میاره (اون موقع شرط مسخره ای بود چون اگه اشتباه نکنم هنوز ایران کار خاصی نکرده بود و کشتی فرنگی کارها هم پشت سر هم داشتن می باختن). که بعد از اون علی زاده پشت سرهم داشت سه امتیازی می گرفت و آخر هم اگه اشتباه نکنم سرامتیاز حریف رو برد! کلی حال کردم! دیگه بعد از اون کار خاصی نبود به جز آب بازی شب و  شب رو تو مدرسه خوابیدیم.

صبح روز سوم دیگه کسی حال بیدارشدن نداشت! به زور بیدارشدیم و به اجبار شهاب داور مسابقات نهایی شدیم! یجورایی همون هیات ژوری. اولش فک می کردم کار مسخره ای باشه ولی جو بچه ها تا حدی فان بود و خیلی خوش گذشت! مسابقات به صورت دو حذفی بودن که توشون فقط طلا و نقره و برنز امتیاز می گرفتن و شش تا بازی هم بود که هر کدوم از تیم ها یه نماینده برای هر بازی می فرستاد. بازی ها اکثرن بازی های ترکیبیاتی ای بودن که فهمیدن استراتژی شون یکم برای بچه ها سخت بود و برای همین بی مزه نمی شدن!

بعد از اتمام مسابقات ما هم دیگه برای اختتامیه نموندیم و یادگاری ها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. گویا اختتامیه خیلی فان بوده و کلیپ جالبی هم براش درست شده بوده. در پایان باید از آقای دلوی و بصیریانی که مسولان اصلی کارسوق بودن و با وجود مشغله های دیگه ای که دارن باز هم فعالیت پژوهشی تو مدرسه می کنن تشکر کنم. یه همچین اتفاقات خوبی همش مدیون این دونفره! ( والبته کمی قبل تر با آقای میرزاخانلو) و همین طور مسابقات مولتی ویتامین. خیلی خوش گذشت. دوست دارم از این سال به بعد هر سال توی کارسوق شرکت کنم! این دفه با یکی از باحالترین آدمایی که تاحالا دیده بودم آشناشدم «مهران». همونی که تو عکس سیبیل داره، دمش گرم!

پ.ن: این هفته ی قبل که نوشته شده غلط نیست، قراربوده این پست سی ام مرداد نوشته باشه ولی چون الان یعنی۱۱ شهریور تموم شده یه مقدار مشکلات فرازمانی به وجود اومده!

۴ نظر