پانوشت

دست نوشته های حسین نادری

خاطراتی که آدم هاش دیگه نیستن غم انگیزن؛ خاطراتی که آدم هاش هستند اما نه اون آدم قبلی، غم انگیزترن                      من همیشه از اشتباهات کسایی درس می گیرم که به توصیه های من عمل کردن.                      بعضیا برای هر راه حلی، یک مشکل سراغ دارن.                      برنده شدن توی بحث با یک آدم باهوش سخته ولی برنده شدن توی بحث با یه آدم احمق غیر ممکنه                      حس اون شب امتحانایی که می دونستی چه بخونی چه نخونی افتادی                      گونه ی نادری که وقتی به گذشتشون نگاه می کنن؛ آرزوی برگشت زمان برای عوض کردن تصمیماتشونو ندارن هیچ چیز نامتناهی وجود نداره. افتاد تو دور! :)

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پست های موردعلاقه» ثبت شده است

شبکه های انتحاری

زندگی بدون شبکه های اجتماعی چقد قشنگ تر بود. وقتی اینا نبودن همون استفاده ای رو که باید از اینترنت بشه می شد. یا ملت داکیومنتیشن می خوندن یا دانلود و یا آپلود می کردن. استفاده از کامپیوتر کلی قشنگ تر بود. آدم هر دفه که می نشست پای کامپیوتر کلی چیز یاد می گرفت و کار می کرد. نه این که یه مش عراجیف بخونه و تحت تاثیر همفکر یا غیرهمفکرش قرار بگیره۱ و سطحی و سطحی تر از قبل خودش بشه. چیزهای سطحی بخونه، حوصله اش سر بره، فرهنگ منفی دیگران به اون هم سرایت کنه. به خاطر هی چک کردن شبکه هایی اجتماعی یا پیام رسانی دیگه براش عمیق شدن توی یه چیز و ماهر شدن توی کار با یه ابزار جذابیت نداشته باشه و بیشترِ وقتشو صرف چک کردن چیزهایی بکنه که اون رو تنبل می کنن نه یه گیک. قدیم تر کامپیوتری ها  هر کدوم توی یه چیز اینقدر عمیق میشدن که خودشون توی اون حیطه استک اکسچینج بودن، نه این که مثه الان سوالای سطحی رو بارها سرچ کنن و دیگه روحیه ی حرفه ای بودن از بین بره. این پدیده حاصل از قاطی و حل کردن یه اقلیت که همون خوره ها باشن با اکثیریت جامعه اس که قبلتر هیچ استفاده ای از کامپیوتر نداشتن و ابدن توی هیچ چیزی عمیق نبودن. خیلی غم انگیزه که استعداد های جوان دارن ذوب میشن تو جامعه ی بیمار.

خیلی دوران بدیه. به نظرم باید یه سازمانی برای حفاظت از نسل خوره ها درست کنن. مبارزه با انقراض حرفه ای ها مهم تر از مبارزه با انقراض هر چیز دیگه ایه.


پانوشت۱: نمی خواهم در این باره توضیح بدهم ولی حرف برای گفتن درمورد این که کثرت همفکر یا غیر هم نوع در اطراف یک نفر چه تاثیری بر اون میذاره زیاد هست. کاش می شد تاثیر این گنداب اجتماعی رو رو گونه های بی خطر کمتر کرد.

۱ نظر

مرده شوری به نام درس






مرده شور درس رو ببرن.

مرده شور درس رو ببرن که گند می زنه به زندگی آدم.

مرده شور درس رو ببرن که کل برنامه های یک نفر رو، علایقش رو، هدف هاش رو و همه ی ویژگی هایی که خودیت یک نفر رو می سازه نابود می کنه.

مرده شور درس رو ببرن چون جبره! آدم توی یه سیستمی قرار گرفته که باید حتمن این درس لعنتی رو بخونه و از طرفی هم، همه ناکارآمدی این نظام آموزشی براشون ثابت شده و میدونن که این سیستم درستش نیست ولی خب هست دیگه پس دانشجویان باید بسازید دیگه.

مرده شور درس رو ببرن که آدم رو مجبور می کنه که توی یک راه از پیش تعیین شده حرکت کنه، کور و تنبل بشه، علاقه ای به امتحان کردن چیزای جدید نداشته باشه و در نهایت توی یه حلقه ای بیفته که روز به روز روزاشو تکراری و تکراری تر می کنه تا جایی که همه ی اتفاقات زندگی اش کاملن یکنواخت بشه و کل وجودش رو کنترل کنه.

مرده شور درس رو ببرن که یه چیزی داره به اسم ایام امتحانات که توش فرد دیگه همه چیز زندگی اش رو میذاره کنار که بره برای ثابت کردنِ بلد بودنِ یه چیزی که اصلن نه علاقه داره و نه بهش نیازی داره، به کسی که اصلن اهمیتی براش تلاش کنه و خودش رو تا سر حد مرگ سختی بده۱. چقد مسخره اس آخه. من حتی اگه این چیز رو بخوام بلد باشم و بعدن به کارم بیاد هم نیازی ندارم که به یک فرد خاص اثبات کنم که به روشی که اون بلده و می خواد منو امتحان کنه بلدم جواب بدم.

مرده شور درس رو ببرن که با بهانه ی این که درس مهم تره و اولویت داره آدم رو از انجام کارهایی که دوست داره باز می داره تا جایی که علایقش یادش بره و بعدن دیگه اگه درس رو ازش بگیرن ندونه از خودش چی داره. این خیلی بده ها! این که درس کاری می کنه باعث میشه اگه ازش بپرسن به جز درس چی کار میکنی نتونه یه جواب درست و حسابی بده، چون همه چیز در حاشیه ی درس ان.

مرده شور درس رو ببرن که قرار بوده روشی باشه برای کارآمدترکردن مسیر انسان برای تحصیل علم ولی در عمل اونو به یه سری ابزار محدود می کنه و همه ابعاد دیگری رو که ممکنه ببینه رو می بنده.

مرده شور درس رو ببرن تا وقتی که هنوز سعی بر کنترل آدم داشته باشه.






پانوشت۱:مرگ لزومن مرگ فیزیکی نیست. مرگ احساسی خیلی بدتره

پی نوشت: ایده ی این پست در حین گفت و گو با فردی که نگارنده به تازگی با او آشنا شده است و احساس می کند مشترکاتی از جمله علاقه به مسائل ترکیبیاتی دارند شکل گرفت.

۱ نظر

کاب خاب

خواب میدیدم خواب موندم بیدار شدم ساعتو چک کردم  دیدم ۱۲:۱۱ دقیقه بود، اعصابم خورد شد پاشدم از خواب دیدم ساعت واقعن ۱۲:۱۲ دقیقه اس. گرفتم دوباره خوابیدم. بعدش که بیدار شدم ساعت ۸:۳۲ بود. پشمام ریخته بود از این دو مرحله خواب! ایشالا آقا نولان از تشابهات خواب با واقعیت تو لایه های مختلف فیلم بسازه. منتظریم :)

دیروز هم داشتیم با بچه ها در مورد خواب حرف میزدیم که آیا میشه تو خوابت بری توی رویای یک نفر دیگه؟ مثلن یه دنیایی باشه که همه رویاها تو اون اتفاق میفتن بری خواب بقیه رو عوض کنی :) یاشار میگفت که قبلن تو خواباش اختیار داشته هرکاری کنه به این معنی که مثلن دست خودش بوده بره دزدی کنه بعد موقه فرار با شنل جادویی پرواز کنه هر چند دکتر بهش می گفته نشونه خوبی نیس و نباید دوباره اتفاق بیفته ولی خب خیلی جالب شد:)

ولی هنوز سوال اصلی به نظرم اینه که «چرا کل این دنیایی که توشیم یه رویا نیس؟» هیچ جوابی نداریم. اصلن از کجا مطمعنیم ما توی واقعیتیم؟ البته اگه واقعیتی داشته باشه! شبیه اینه که بخوای با مرتبه از منطق ثابت کنی اون مرتبه تمامیت نداره. به نظرم نمیشه بفهمیم که تو خوابیم یا نه تا این که از خواب واقعی بیدار شیم! حالا این جاش خیلی بد نیست؛ اون تیکه اش بده که وقتی این رویا تموم میشه می فهمی تو نقش اصلی این رویا نبودی و یکی از بازیگرای رویای یک فرد دیگه بودی. خیلی ناراحت کننده اس که می فهمی که فیک بودی :( هر کسی تحملشو نداره!

 کاش روزی علم به جایی برسه که بتونه رویا دیدن رو شبیه سازی کنه. بعد مثلن می تونی مشخص کنی تو خوابت چه انتخاب ها و هدف هایی داره و ببینی که عاقبت کارت به کجا می رسه؟ یه جوری آزمایش کنی سرنوشتتو که دیگه نیازی به زندگی کردن نداشته باشی :) یه تعوری دیگه هم که داشتیم این بود که همونجور که بشر داره از موجودات و ساخته های خودش کمک می گیره تا جواب یک سوال رو به صورت طبیعی مشاهده کنه به جای این که به دست بیاره، کل بشریت و این دنیا هم قراره یک مساله رو حل کنه. شبیه یه کامپیوتر زیستی یا کوانتومی. کلن این دنیایی که توشیم یه شبیه سازیه، حالا اون مساله هم می تونه سرنوشت بشریت باشه یا هر چیز دیگه! یا شاید هم این باشه که آیا بشر می تونه بفهمه کل این دنیا یک خوابه یا نه و از خواب بیدار شه؟ من اسمشو میذارم مساله اصلی تصمیم گیری :)

پانوشت یکم: سرچ کردم دیدم همچین پدیده ای صفحه ویکیپدیا داره اسمش هم False awakening عه.
پی نوشت دومی: با خبر شدیم مصطفا هم یه چیزی شبیه اینو تجربه کرد بود به این صورت که تو خوابش فهمیده بود خوابه ولی هنوز کنترل حرکات خودش رو داشته. ولی چیزی که مونده اینه که ایا کسی توانایی ساخت دنیای خوابش رو داره یا نه؟ ینی می تونه اتفاقات رو اونجور که دلش می خواد جلو ببره یا این که فقط کنترل اراده خودشو داشته باشه.
۱ نظر

چند تا عکس هم بذاریم وبلاگ خشک نشه :))


جاده چالوس - داداش

خودم - داداش

جاده مه آلود - خودم

جنگل در ابر - خودم


۱ نظر

Hell on Hills

اخطار: این مطلب نیاز به ویرایش دارد.

چند هفته پیش اردوی جهادی رفته بودیم، به روستایی به نام بهرام آباد در حوالی فریدون شهر. واقعن اولاش سخت بود چون برنامه روزانه این طور بود که همه بعد برای نماز صبح که بیدار می شدن دیگه بعدش نباید می خوابیدن و می رفتیم ورزش صبحگاهی و صبحونه و بعدش هم کار تا زمان قیلوله (یک ساعت قبل از نماز ظهر) و نماز و ناهار و یه چرت کوتاه و دوباره برگشتن سر کار تا غروب آفتاب. ولی خب ما گروه و سرگروه خوبی داشتیم وخیلی زودتر از بقیه گروه ها پروژه مون رو تموم می کردیم. البته این رو هم بگم که پروژه ها چیزی بیشتر از ساخت دستشویی و حمام یا کندن راه لوله نبودن! :)

اما همین ها هم اونجا واقعن سخت بودن. بهرام آباد توی یک دره در یه منطقه ی کوهستانی قرار داره. خیابون هم که وجود نداره باعث می شد بردن مصالح خیلی سخت باشه. تا یک جایی رو نیسان بالا میومد بقیه اش رو هم باید دستی می بردیم، فرغون یا ابزار دیگه ای نداشتیم. برای نشون دادن سختی بردن مصالح همین بس که بیش از حدود ۱۰۰ متر راه داغون سر بالایی رو تک نفره سیمان ۵۰ کیلویی می بردیم ، شن ها رو با سطل می رسوندیم و برای بلوک ها هم که دیگه پیرمون در اومد. این ها همه به کنار، بینمون هم کاربلد کم بود و کلن بار اولی بود که بیل دستمون می گرفتیم که بار بزنیم برای همین کلی غیر اصولی کار می کردیم که راندمان کار میومد پایین و باعث می شد زودتر خسته بشیم.

همه این ها یک طرف، از طرف دیگر قرار بود کار فرهنگی هم توی روستا انجام بشه. اما مشکلات خاص خودش رو داشت که طاقت فرسا می کرد کار رو. روستایی ها با این که اکثرن رابطه خویشاوندی دور یا نزدیک داشتن ولی چندان با هم خوب نبودن هرکس بیشتر به فکر منافع خودش بود و با بقیه خیلی خوب نبود در حدی که می شد گفت حسادت داشتن. یه بار چند نفر بودیم جلوی در مانگاه روستا هی نیسان میومد ما بار شن می زدیم. یکی از دفعات هم داداشم برای کمک با نیسان رفت به طرف مقصد. از قضا اونجا دعوا شده بود و همسایه ی کسی که قرار بود پروژه ای توی خونه اش ساخته بشه اومده بود می گفت چرا برای این می سازید و باید برای من بسازید و از این حرفا. خیلی مزخرف بود این وضعیت، واقعن نمی شد تحملش کرد. یا یه بار دیگه رفته بودیم برای یک حونه حموم و دستشویی بسازیم حدود سه ردیف بلوک زده بودیم با جای لوله رو هم باز کرده بودیم، مونده بود چاه رو بکنیم که بشه جای لوله رو آماده کرد. تا چاه کندن شروع شد همسایه ی پایینی اومد داد کشید و هوار که دارید بوش میاد تو خونه ی من و این حرفا. چون اونجا کوهستانی بود خونه پایینی تقریبن مثل طبقه ی زیرین طبقه  خونه ی بالایی بود ولی حرفش بیراه بود چون حدود چهار متر فاصله داشت تا اونجا. هیچی دیگه ما هم کارو ول کردیم چون داشتن می رفتن فامیلاشونو بیارن برای دعوا. حالا این جالبه که همسایه پایینی که کارو متوقف کرده بود یه پیرمرد بود که عموی خونه ی بالایی می شد. همین چیزا باعث می شد کار فرهنگی خیلی اونجا سخت باشه!

یه روز صبح اوستا کار طراز می خواست و ما نداشتیم، قرار شد من برم از دور و بالا ترین پروژه قرض بگیرم و برگردم. صبح زود بود. توی کوچه ها هیچ کس نبود و همین یکم حس بدی به آدم می داد. سرم پایین بود توی کوچه داشتم می رفتم که یهو دیدم صدای سگ میاد. خیلی هم صداش نزدیک بود، برگشتم دیدم از توی یکی خونه ها یه سگ سیاه در اومده بیرون دنبال من. هیچ کسی از اهالی ده هم نبود که سگه رو دور کنه. همون جا وایسادم تو چشاش نگاه کردم. اون هم تو چشای من نگاه می کرد.حدود ۵،۶ متر باهاش فاصله داشتم یه قدم که بر می داشتم اون هم جلو میومد تا این که بعد از یه مدت طولانی نگاه توی چشای هم راهمو گرفتم که برم و پشتم رو هم دیگه ندیدم، اون هم دیگه ول کرده بود. این دفعه واقعن سگ فهمیده ای به تورم خورده بود. وقتی که طراز رو گرفتم وداشتم برمی گشتم یه سگ سفید از فاصله ۲۰-۳۰ متری داشت واق واق می کرد. من عینک نداشتم که بفهمم برای من دارم می کنه یا نه راهمو گرفتم که بیام. اون هم می دوید تا این که رسیدم به یه خونه ای چن نفر بیرونش بودن سگه رو ردش کردن بره وگرنه این دفعه دیگه این یکی ول کن نبود!

در پایان بگم که از بهترین اردوهایی بود که تا به حال رفته بودم هر چند زودتر از بقیه برگشتیم ولی خیلی خوب بود. با چند روز حموم نرفتن و کافی نخوابیدن و زیاد کار کردن ولی تجربه ی خوبی بود. البته ابن رو هم بگم که از نظر غذا وضعیتمون خیلی خوب بود وآشپز خوبی داشتیم. در خوبی غذا همینو بگم براتو که یه شب برنج و کنسرو تن ماهی خوردیم. این غذا برای اردو جهادی لاکچری حساب می شه. در کل خیلی خوب بود که یکم تابستون کار کنیم و گرما بکشیم و بار ببریم و وضعیت روستایی رو ببینیم. یکی دیگه از مشکلات این روستا نداشتن جاده مناسب بود به صورتی که اتوبوسمون توی یکی از پیچ های دره ای نمی تونست بپیچه و گلگیرش به پایین گیر می کرد. حدود یکی دو ساعت برای همین کار مجبور شدیم بار اوتوبوس رو خالی کنیم  وبا وانت بفرستیم و .... . همین راه بد و طولانی قیمت مصالح رو می برد بالاتر به طوری که اگه اشتباه نکنم قیمت هر بلوک توی اصفهان ۴۰۰ تومان، فریدون شهر ۷۰۰ تومان و بهرام آباد ۱۰۰۰ تومان بود!


یه چیزی که تو اردو خیلی ذهن منو مشغول کرده بود این بود که آیا این کارها اصلن تاثیری دارن یا نه؟! منظورم اینه که حالا اگه چن تا پروژه عمرانی انجام شه یا کار های فرهنگی آیا تاثیر زیادی می ذاره؟! چون واقعیت اینه که محرومیت خیلی زیاده مخصوصن در اون حوالی روستاهای با وضعیت اسف بار تر هم بود و حتی اهالیشون بعضی روز ها می اومدن و می خواستن که بچه ها اون جا هم یه کارهایی بکنن ولی آیا این اردو ها نیاز مردم مناطق محروم رو جواب می دن؟! واقعیت اینه که به نظر من به یه چیزی خیلی قوی تر و بزرگتر از اردو های موقت ده روزه تو یه سال نیاز دارن. و اگه به جای  این همه نیروی انسانی که دانشجوهان اکثرن، یک سوم این تعداد کارگر کاربلد استفاده شه خیلی زودتر پروژه ها انجام می شن ولی چیزی که مهمه اینه که اردوی جهادی بیشتر از اون که سازندگی عمرانیش مهم باشه،  که جهادگرا رو می سازه و با وضعیت غیر شهر نشین ها آشناشون می کنه. اینه که مهمه که چند روز دور از شهر و اینترنت و حتی خط ندادن گوشی و ... توی طبیعت کار بکنی و خودت رو برای این که برگشتی از اردو آماده کنی. نمی خوام طولانی بنویسم ولی حرفم اینه که اردوی جهادی  در درجه اول خیلی خوبن برای جهاد گرا و  بعدتر برای محرومین.


پ.ن: اسم مطلب از سریال Hell on Wheels تاثیر گرفته.

۲ نظر

چند وب آورد!

به نام دوست

در این مدت بعد از امتحانات میان ترم به مطالبی توی وب گردی ها بر خوردم که آوردنشون تو این جا خالی از لطف نیست. ابتدا لیستی از آن ها را در ادامه میارم و بعد خود متن ها و دیدگاه و افزوده های خودم رو برای اون ها می نویسم.

  • Plato's Cave
  • Six rules for clear writing
  • حسین وارث آدم
برای خواندن هر کدام به ادامه مطلب بروید.
۵ نظر

عکس های من: دوچرخه ها!

به نام او

پارسال، تابستون بعد از کنکور فرصتی پیش اومده بود که کمی بیشتر بیرون بریم و اون موقع بود که بعد از مدت زیادی خونه موندن، بعضی وقت ها می رفتیم پارک برای دوچرخه سواری. عکس های زیر همگی از پارک ناژوان، کنار رودخونه گرفته شدن. دیگه نیازی به ذکر نیست که موقع عکس برداری رودخونه آب داشته! بیش تر عکس ها رو من از داداش گرفتم، اون هم با SIII! یادش بخیر خیلی خوب بود! چند روز پیش دوباره من و داداشم اتحاد ناگسستنی مون رو تجدید قوا کردیم و به اسم قاشوق تو مسابقه کدکاپ تیم دادیم. فعلن که مرحله مقدماتی رو انگار قبول شدیم. تا بعدن چی بشه! دیگه منتظرتون نمی ذارم این شما و این هم عکس ها:

داداش روی یکی از پل های ناژوان


عکس از من، من هم سوار دوچرخه بودم که این عکس رو گرفتم!

بقیه را در ادامه مطلب ببینید.

۲ نظر

شهود، موجود انکارناپذیر

قبلتر با خودم فکر می کردم این که عده ای ای اصرار دارن که  برای حل مساله همیشه باید کاغذ و قلم به دست بگیرین و این صحبتا یکم جنبه ی این رو داره که تو کلاس هر کسی حواسش به کار خودش باشه وعملن این کار برای حل مساله بی فایده است. البته دلیل هم داشتم برای خودم، چون یه جایی از کتاب «چگونه مساله را حل کنیم؟» نوشته جرج پولیا به گفتاوردی از یک نفر اشاره کرده بود که می گفت: حل مسال دقیقن در یک لحظه رخ می ده و لحطات قبل و بعد از اون صرفن برای آماده کردن ذهن و منظم کردن افکاره. این دقیقن یه لحظس که فرد احساس می کنه همه چیز حل شده و ایده به ذهنش رسیده بقیه اش خیلی چیز خاصی نیست و قضیه هم اینه که من حتی وقتی سوال گراف بخوام حل بکنم اون لحظه درست زمانی اتفاق می افته که دارم هوا رو نگاه می کنم و چیز دیگری تو ذهنمه، یعنی گراف رو تو فکرم دارم می بینم نه کاغذ. برای همین بود که اعتقاد داشتم از این نظر شاید کاغذ یه شهودی به آدم برای درک مساله یا راه حل بده ولی تا وقتی که خود آدم سوالو با وجودش درک نکنه (بدون متکی بودن به وسیله دیگری) سوال حل نمی شه و قلم و کاغذ به دست گرفتن حتی تاثیری تو کمتر کردن زمان رسیدن به تمرکز کامل نداره. واقعن هم همینطوره از این نظر کاغد با ماشین حساب یا کامپیوتر هیچ تفاوتی ندارن جز این که کامپیوتر می تونه برات مثال هایی که زدنشون سخته رو راحت بزنه و تو حدس زدن به آدم کمک کنه ولی برای اثبات ابن ها کافی نیستن و حتی هیچ کمکی به خود اثبات نمی کنن. از این جهت بود که بعضن سعی می کردم بتونم تو هوا و بدون داشتن تمرکزناشی از محیط رو مسائل فکر کنم و تاحدودی هم موفق بودم. ولی هر چه جلوتر می رفت بیشتر احساس می کردم که بعضی وقت ها استفاده درست ازکاغد یعنی خوب مدل کردن مساله روی برگه، یک جورایی مثل همون مرتب کردن افکاره و از این نظر خیلی به حل مساله کمک میکنه. من جدیدن این جوری شدم که خوندن و فکرکردن در مورد مساله ای که به خوبی حروف چینی شده برام به مراتب راحت تر از یک مساله ایه که دستی نوشته شده. حتی به قلم استفاده شده هم حساسم و خود قلم هم در مورد این که این سوال رو می تونم حل کنم یا نه، بهم خط می ده. همین طور کلن با فکر کردن با notation خودم هم راحت ترم و به سختی می تونم راه حل بقیه رو بفهمم، چون طرز تفکر و شهودشون رو مطلب با من فرق داره تا این که امروز  سرکلاس یه سوالی مطرح شد و من تو ذهنم حلش کردم و  خواستم که جوابشو بگم، استاد سرکلاس اون چیزی رو که می گفتم با notation خودش رو تابلو می نوشت تا این که یه جای کار گیر کردم و هیچی به ذهنم نرسید، به نظرم شکلی که داشت می کشید خیلی بد بود و من شهودمو رو سوال از دست داده بودم تا این که گفتم این طور نمی شه و سوال رو به روش خودم باید نوشت تا حل شه. اون موقع حل شد. نفهمیدم چی رخ داد ولی من با یک نگاه یه ذره متفاوت تر نتونستم سوالی رو که دو دقیقه پیش حل کرده بودم حل کنم! یا مثلن من تو خوندن چک نویس بقیه خیلی ضعیفم و حتمن باید هر چیزیو خودم روش جداگونه بدون این که برام گفته بشه روش فکر کنم. تا این جا همش مربوط می شد به این که منی که چندان اعتفادی نداشتم که شهود چقدر تاثیرگذاره به این پی بردم که اصلن بدون شهود مگه می شه کاری کرد! حالا می خوام به نحوه توضیح دادن راه حل توسط خودم به بقیه اشاره کنم. تا حالا چندین بار این رو شنیدم که تو خیلی بد توضیح می دی و برای همین خودم هم باورم شده که آره من بد توضیح می دم. علتش هم اینه که من برا مخاطبی راه حل رو توضیح می دهم که خود من باشه! یعنی مخاطبم  باید به اندازه ی فردی که راه حل سوال رو می دونه روی مساله شهود داشته باشه و یک سری چیز های ضمنی براش روشن باشه. فکر می کنم این علت بد توضیح دادن بقیه هم باشه. یعنی یه جورایی افراد تو بیان راه حل سعی می کنن چیزیو بگن که خودشونو راضی می کنه نه شنونده و برای همین شنونده گیج تر می شه. در نهایت باید بگم که شکل خوب و توضیح راه حل به صورت مخلوطی  از نحوه رسمی با چگونگی رسیدن به ایده ها به نطرم می تونه برای فهماندن به شنونده مفید باشه. الان که دارم این مطلبو می نویسم باید برم تو کتابخونه دانشکده ام و باید برم یه جا کار دارم. همین جا این پست رو بدون ویرایش با ارجاعی به اثبات های خوب تموم می کنم.
یاحق!

امید ریاضی

به نام او

مدتی بود مشغول ترجمه، نگارش جمع آوری، رسم نمودار و معادلات ریاضی و حروف چینی مقاله ای در مورد امید ریاضی بودم. حداقل برای من که تازه اول راهم، کار یکم بزرگی محسوب می شد.  بیشترین سودی که حروف چینی به کمک تک برای من داشت، بردباری و دقت برای نوشتن یک متن اصولی ریاضی بود. اما هنوز ممکن است اشکالاتی وجود داشته باشد که خواهشا آن ها را مطرح کنید. خوش بختانه امروز دیگر کارهای جزئی باقی مانده هم تمام شد و نسخه ی نهایی از مقاله را منتشر می کنم. در این بین از  علی عسگری ، اسماعیل نادری و دیگر دوستانی که پیش نویس ها را خواندند و نکاتی را گوش زد کردند سپاس گزاری می کنم.

دریافت نسخه چاپی امید ریاضی

دریافت نسخه تبلت امید ریاضی

یاحق!

۱ نظر

مناسب این روزا

تقدیم به همه شهیدان


پانوشت:  نمی دونم Marther Luther King  Jr  کیه ولی مارتینشونو می شناسم.

۴ نظر